سال کهنه رفت و برنگشت!

خاطرات
تارِعنکبوت بود
در چهار گوشه دلم
غصه ها
گرد و خاکی از سکوت بود
در گلوی دفترم
لای برگ برگ پوشه دلم
**
سالنامه هاتقویم
ورق ورق
قدم زدند
صفحه صفحه جمعه را و شنبه را
رقم زدند
**
ماه ها یکی یکی گذشت
سال کهنه رفت و برنگشت
رفته رفته قفل فصل ها کلید شد
و لباس روزهای تیره عزا
شسته شد،سفید شد
ناگهان
باخبر شدم که عید شد
**
جاروی بلند عشق
تار های عنکبوت را
از چهار گوشه دلم
پاک کرد و رُفت

دستِ دوست
کاغذِ سکوت را مچاله کرد
دفترم دوباره شعر تازه گفت

عرفان نظرآهاری
از کتاب » من بیابان ، همسرم باد»

Advertisements

One response to this post.

  1. زیباست
    سپاسگزاریم..

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: