از تختِ سلطانی تا … معراج روحانی (4)

کـريم زيّـانـی

این قصه خواندنی را در چند بخش پیاپی خواهید خواند

*******************************

جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانیِ عالم را طفيلِ عشق می‌بينم

حافظ

بخش چهارم 


 ابراهيم، همچنان ميان ستارگان می‌گشت؛ سبک چون کبوتر از اين سو به آن سو، زير و بالا می‌شد، بی هيچ رنجی. ستاره‌ها عريان شده بودند و يک به يک، دنيای خود را به او می‌نمودند. هيچکدام از ستاره‌ها ديگر آن نقطه‌های نورانی ريز، آن ستاره کورک‌هايی که از روی زمين ديده می‌شدند و از سال‌های کودکی به آنها خو گرفته بود، نبودند. هر کدام دنيايی بودند و افق هايی داشتند؛ طلوع و غروب داشتند. ابراهيم با آنها بود. خود را با آنها و از آنها حس می کرد و اين احساس، بسيار شگفت انگيز بود. او به کيهان وصل شده بود؛ چه يکبارچگی عجيب و در عين حال، خوش آيندی! جدا جدا ولی يکپارچه. درآن يکپارچگی، هرکدام‌ ــ او و‌آنچه ديده می‌شد ــ جايی داشتند. چيزی هاله مانند، پيوستگی و يکپارچگی آنها را برقرار می‌ساخت ــ مانند ميليارد‌ها قطره که اقيانوسی يگانه را جلوه‌گر می‌سازند. ابراهيم در آن لحظه، وحدت هستی و هستان را با کمالِ بينايی می‌ديد، لمس می کرد، و در آن مشارکت داشت. اين احساس در وجودش جاری شده بود، در رگ و پی او می‌دويد و چون شرابی صد ساله و آتشين، او را گرم می‌کرد و می‌سوزاند. در يک سرمستی ناب و تجربه نشده سيرمی‌کرد.

 سپيده سرزد. ابراهيم گذشت زمان را حس نمی‌کرد. زمان؟ . . گذشت زمان؟. . . کدام زمان؟ . . در سير او زمان نبود، حضور نداشت! هوا که روشن شد، سفر آسمانی او به پايان رسيد. دوباره در اتاق شاه بود، و خود شاه بود. اما، شگفتا، احساس شاه‌بودن نمی‌کرد؛ احساسِ عشق می‌کرد‌ ــ فقط عشق! بی‌اختيار فرياد زد: «حقيقت؟. . . همين جاست»، و به سينه اش اشاره کرد. ذوقی شگرف در دلش جوشيدن گرفته‌ و خنده‌ای مستانه بر لبانش می‌شکفت. چه احساس زيبايی! از پنجره به بيرون نگاه کرد. خدمتگاران در رفت وآمد بودند و نگهبانان، نوبت عوض می‌کردند. ابراهيم خود را يکی از آنها، مثل آنها و در ميانِ آنها می‌ديد. احساس عجيبی بود؛ چقدر سبک شده بود؛ چه انديشه‌های نوی: «می‌شود شاه نبود؛ می‌شود پاسدار هم نبود؛ می‌شود هيچ نبود؛ ــ و، بی اين همه، می‌توان خوشحال بود، مثل آن درويش برهنه شاد‌ ــ می‌شود آزاد بود، از هر قيد و بند، حتا قيد وبند سلطنت؛ می‌شود عاشق بود‌ــــ‌عاشقِ عاشق!»

صدای قهقهه ابراهيم به آسمان رسيد!


 حسی ناشناخته به او می‌گفت، «امروز با روزهای ديگر فرق دارد». همه چيز دگرگونه به نظرش می‌آمد: بساط سلطنت، آدم‌ها و حتا نور خورشيد! در دلش غلغله‌ای افتاده بود، گوشِ دلش، سرودی کيهانی، نه از بالا که از همه جا و همه سو، می‌شنيد.

يکدفعه احساس کرد که تحمل چهارديواری وسقف را ندارد. بی‌درنگ، پوشاک به تن کرد و به شتاب، بی سر وصدا، به اصطبل شاهی رفت. اسبش را زين کرده بود که مير آخور سراسيمه سر رسيد، ادای احترام کرد و با نگاه، جويای قصد شاه شد. شاه، بر زين پريد، اسب را به جنبش در آورد و درهمان حال، به ميرآخور گفت:


 «به صحرا می روم!»


 شاه به تاخت دور شد و ميرآخور رفت که نگهبانان را خبر کند. سواران به فاصله ای اندک به دنبال شاه روان شدند. شاه تازه از شهر خارج شده بود که متوجه حضور سربازان در پی خود شد.
آن روز به هيچ روی دلش نمی‌خواست کسی همراهش باشد. می‌خواست در آن پهن دشت و در زير پهن‌آسمان، از آدميان جدا و تنها باشد؛ با خدای خود باشد. فقط خدا را می‌خواست.
ابراهيم با حيله، خود را در لابلای درختها و کشتزارها از ديدِ سواران پنهان ساخت و همين که سواران گذشتند، در جهتی ديگر روان شد. کشتزارها را پشت سر گذاشت. ساعتی سپری شد و او همچنان می‌تاخت. به کجا؟ نمی‌دانست، ولی چنان می‌تاخت که گويی مقصدی مشخص دارد.
ناگهان صدايی شنيد‌ ــ صدايی آمرانه، مانند يک فرمان قاطع:


 «بيدار شو، ابراهيم!»


 لحظه‌ای در شتابش سستی پديد آمد. اما، صدا را خيال انگاشت و ناشنيده گرفت و به تاختن ادامه داد. بار ديگر همان صدا، بلندتر و آشکارتر فرمان داد:


 «بيدار شو، ابراهيم!»


 ابراهيم به چپ و راست و پشتِ سر نظر افکند. جز او و اسبش، جاندار ديگری در صحرا به چشم نمی‌خورد. با خود انديشيد که «آيا خيال است؟» ولی صدا بسيار روشن و آشکار بود، و چند لحظه بعد، تکرار شد.


 لحظه‌ به‌ لحظه، شادی و سرور بامداد از وجودش جدا می شد و جايش رابه هراسی پر‌ابهام می داد. می‌خواست به خود بقبولاند که صدايی که شنيده از خيال خودش بوده؛ ولی بار چهارم، صدا با قدرتی که رعبی ناگقتنی بر دلش افکند، آواز داد:


 «ابراهيم! . . . بيدار شو، پيش از آنکه بيدارت کنند!»


 توانش بريد. مهار اسب را با تمام قدرت کشيد. اسب، وحشت‌زده ايستاد و شيهه‌ای بلند سر داد.
اسب و اسب سوار، هردو، به نفس نفس افتاده و غرق عرق شده بودند. سوار از هيبت صدا و اسب از شدت خستگی.


 ابراهيم نمی دانست چه کند. حيرت زده و کنجکاو، نگاه التماس آميزی به هر سو انداخت، ولی هيچ نديد. سکوتی اسرار آميز و آبستن، زمين و آسمان را پر کرده بود. در بی تکليفی محض، سر به سوی آسمان بلند کرد و از دلش گذشت، «ياحق!»


 اسب، بی آنکه از سوار فرمانی دريافت کند، نفير بلندی کشيد و به دور خود چرخی زد و ايستاد. ابراهيم، آهويی رادر برابر خود ديد که به او می‌نگريست. او که نمی‌دانست آهو در آن برهوت، ناگهان از کجا پيدا شده، با دهان از تعجب باز، به آن خيره شد. چند لحظه بعد به خود آمد و به آرامی به سمت آهو رفت؛ ولی آوازی که از آهو برآمد، او را بر‌جا ميخکوب کرد:
«مرا به شکار تو فرستاده اند؛ تو نمی‌توانی مرا صيد کنی!»


 ابراهيم، گويی که شيره جانش را کشيده باشند، به زانو درآمد. هراسی عظيم، عظيم تر از آسمان و زمينی که پيش رويش گسترده بود، او را فرا گرفت. دستهارا به زحمت بالا برد و درحالی که چشم به افق خالی و دوردست دوخته بود، با صدايی بلند و مناجات‌گونه گفت:


 «چه می‌بينم؟ خدايا . . . اين چه حال است؟»


 سپس چشمهارابست وسر به زير افکند. درک آنچه در بيرون و درونش می گذشت از توانش خارج بود: ترس، هيجان، اشتياق، پرسش، رضايت، همه اينها روانش را عرصه جولان خود کرده بودند. در همان حال، بار ديگر، طنين صدای آهو در صحرای خالی پيچيد و او را از جا پراند:


 «مرا به شکار تو فرستاده‌اند! تو نمی‌توانی مرا صيد کنی!»


 ولی ديگر آهويی در کار نبود و ابراهيم، شگفت‌زده، احساس کرد که صدا از زين اسب می آيد. با چشمانِ از حدقه درآمده، به اسب نزديک شد؛ اما تکرار صدا، اين بار نه از زين اسب، لرزه بر اندامش انداخت. دست‌ها را که به طرف زين دراز کرده‌بود، بی اراده و به سرعت پس کشيد و چرخی به دور خود زد. صدا از گلوگاه خودش برخاسته بود‌ــــ صدايی که ابهت و قدرتی بيمانند داشت:
«تو شکار منی ابراهيم، تو صيد منی!!»


 حالی که از اين واقعه به ابراهيم دست داد، به وصف در نمی‌آيد. وحشتی نامعلوم و ضعفی بی‌اندازه بر او مستولی گشت. صدا دوبار ديگر با همان قدرت و ابهت، از سينه خودش تکرار شد. فريادی بی‌اختيار کشيد و نقش زمين گرديد.


 اسب از فرياد ابراهيم، رم کرد و از جا کنده شد. اما لحظه‌ای بعد بازگشت و آهسته به ابراهيم، که چون نعشی بيجان بر زمين افتاده بود، نزديک گرديد. چهره ابراهيم را بوييد، نفيری پر صدا کشيد و چند بار، سم به زمين کوبيد. با اين حرکت شن و خاک صحرا به صورت ابراهيم پاشيده شد. عطسه‌ای زد و چشمانش را گشود. آبیِ آسمان بی‌کران، نگاهش را پرکرد. فاصله ای با آسمان نداشت؛ خودش آسمان بود، ذره‌ای از آسمان و همه آسمان. بار ديگر در آسمان سير می‌کرد.


 حالا ديگر وحشت، اضطراب، پرس‌وجو، همه و‌همه، از وجودش رخت بسته و آرامشی همانند آرامش تسکين دهنده صحرای باران خورده، جايشان را پر کرده بود. سکوتی بر همه جا سايه افکنده بود که از درونش غوغايی برمی‌خاست و لحظه به لحظه بلندتر می‌شد. يک غلغله ملکوتی بود که جهت نداشت و از سوی خاصی نمی‌آمد. گويی همه اجزای آسمان و زمين و خودش در آن شرکت داشتند. چه حال شگفت انگيزی!


 صدا رفته رفته اوج می‌گرفت. کلمه‌ها واضح‌تر می‌شد؛ يک سرود بود . . . نغمه بود؛ يک نغمه کيهانی. احساس کرد ذرات وجودش، لبريز ازعشق، با ذرات کيهان همصدا و همسرا شده‌اند . . . همه می‌خواندند:


 «اوســـــــــــــــــــت . . . اوســــــــــــــــت . . . هــــــــــــــــــو. . . هــــــــــــــو!»

 بی‌شک، درهای ملکوت بر او گشوده شده بود. فرشتگان را می‌ديد که به او لبخند می‌زدند. چيزی در درونش، در رگهايش جريان يافته‌بود که او را سرمست می‌کرد. چنان سبک شده بود که جسمش را هم حس نمی‌کرد.


 برخاست و نشست. بی‌اختيار آنقدر گريست که جامه‌اش تر شد. قلبش از شادی و سرور در سينه

نمی‌گنجيد. پس از چند لحظه از زمين بلند شد و قدم در راه نهاد. او، خود نمی رفت، او را می‌بردند‌ــــ مانند پر کاهی بر آب دريا! طنين سرود همچنان در گوشش بود.


 به شبانی رسيد که گله‌ای گوسفند و بز را به چرا آورده بود. چوپان، کلاهی و بالاپوشی از نمد بر تن داشت. چون نزديکتر شد و به چوپان نگريست او را شناخت. از غلامان خودش بود.
ابراهيم همچنان که می‌گريست، بی اندک ترديدی، جامه زردوزی و کلاه معرق خود را ازسربرداشت و به غلام داد. آنگاه عبای نمدی غلام راگرفت و در بر کرد و کلاه نمدی او را بر سر گذاشت. همه اين کارها را در‌حالی انجام می‌داد که هزاران چشم را ناظر بر خود می‌ديد‌ــــ ساکنانِ ملکوت به نظاره او ايستاده بودند. همين که تعويض پوشاک پايان گرفت، آوايی آسمانی در صحرا طنين افکند:


 «بر‌تو مبارک باد اين سلطنت، ابراهيم!»

و . . . ابراهيم با غلام خود بدرود گفت و راه صحرا پيش گرفت.


* * *


 رفت و رفت . . .


 پس از چندی بيابان‌گردی، ابراهيم به مرو رسيد ولی آنجا را جای ماندن نديد، زيرا که بيم شناخته شدنش می‌رفت، و او به هيچ روی نمی‌خواست شناخته شود. پس به رفتن ادامه داد، تا پس از چند شبانه روز، گذارش به نيشابور افتاد. در پی آن بود که جايی، بدور از هياهوی زمينيان، برای ماندن و عبادت پروردگار بيابد. غاری يافت که مناسب حالش بود وآن را اقامتگاه خود ساخت.
سالها در آن غار زيست‌ــــ تنها و در جوار صدها خطر. ولی او خطری و ترسی احساس نمی‌کرد.
شب‌ها تا بامداد به ذکر، مناجات، و راز‌و‌نياز با پروردگار می‌پرداخت. هر پنجشنبه ها از غار بيرون می‌آمد و در کوه و تپه به جمع آوری هيزم می‌پرداخت و چون صبح می‌شد آنها را به نيشابور می‌برد و می‌فروخت. آنگاه نماز جمعه را در مسجد برگزار می‌کرد و بعد با پولی که از فروش هيزم به دست آورده بود نان می‌خريد. نيمی از نانها را به نيازمندان می‌داد و با نيمه ديگر روزه هفتگی خود را می‌گشود و به غار باز می‌گشت.

مردم، در گذر سالها در کار او حيران و کنجکاو شدند و همه جا در صدد شناسايی وی بر می‌آمدند. به زودی، شهرت زهد و پرهيزگاری و وارستگی ابراهيم، حصارهای نيشابور را در نورديد و به شهرهای دور و نزديک رسيد، و او را وادار ساخت پيش از شناخته شدن، به فکر ترک نيشابور بيفتد.

ديری نپاييد که مردم با رسيدن خبرهايی از بلخ و مرو و آگاهی بر احوال و ويژگيهای ابراهيم، پادشاه

بلخ، و آنچه از زبان غلام چوپان نقل و به سراسر آن سرزمين‌ها پراکنده شده بود، به اين گمان رسيدند که فرزانه غارنشين بايد همان ابراهيم شاه بلخ باشد. پس گروه گروه به سوی غار به راه افتادند، اما ديگر ديرشده بود و کوتاه مدتی پيش از آگاهی قطعی مردم از هويت او، ابراهيم غار را ترک کرده و به قصد زيارت مکه روی به غرب نهاده بود.


 روزی در حين سفر در بيابانی برهوت با مردی روبه رو شد که نور جلال و معرفت از وی ساطع بود. سلام گفت و جواب شنيد.


 مرد غريب به ابراهيم نزديک شد، سر در گوشش نهاد و چيزی گفت که مهين نام (اسم اعظم) خداوند بود. سپس روی بگرداند، ابراهيم را در بهت و حيرت فرو گذاشت و از او دور شد.


 ابراهيم وقتی از بهت به در آمد، با قلبی پر تپش و بدنی لرزان، آن نام را بر زبان آورد. لحظه‌ای نگذشت که مردی ديگر در برابرش پديدار شد و گفت:


 «درود بر تو ای ابراهيم؛ آن که نام مهين خداوند را به تو آموخت، برادرم داوود بود!»


 ابراهيم مرد را شناخت؛ همان بود که روزی در بلخ به تالار بارعام درآمده و آنجا را مهمانسرا خوانده بود و به او گفته بود، «من، زمينی و دريايی و آسمانی ام». او خضر بود. ابراهيم از همان روز، حلقه ارادت خضر را به گردن افکنده‌بود. خضر و ابراهيم زمانی دراز با هم گذراندند و سخن گفتند.
ابراهيم به سفر زمينی خود ادامه داد. در طول راه، هرکز از کسی هديه نپذيرفت. برای گذراندن زندگی و تهيه نان هر جا فرصتی پيش می‌آمد به کار باغبانی يا درو‌کردن محصول مشغول می‌شد و از مزدی که می‌گرفت، آنچه بيش از نياز ناچيزش بود به محتاجان می‌بخشيد. اما در هيچ شهر و دياری ماندگار نشد، زيرا که نمی‌خواست شناخته شود. او پس ازبدرود با شهرياری، از راه باغبانی و دروگری محصول، گذران می‌کرد.


 شهرت ابراهيم، در گذر اين سالهای سفر، پيشاپيش خودش به همه جا می‌رسيد. به همين جهت در هر نقطه‌ای که اقامت می‌کرد به محض آنکه متوجه می‌شد احتمال شناخته شدنش وجود دارد يا در جست وجويش هستند، بيدرنگ آنجا را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای ديگر می‌رفت. در جايی آزار و اذيت و تحقير می‌کشيد و آنجاکه روحانيتِ او را در می‌يافتند، مورد عزت واحترام قرار می گرفت. وی هرگز از آزار ديدن و اذيت شدن باکی نداشت ولی از تکريم و احترام می‌گريخت.
چندی بعد، به شهر طرطوس (سوريه) که باغهای فراوانی داشت، رسيد. در آنجا هم به کار باغبانی پرداخت.
مدتی طولانی به‌سر آمد و وی با‌امنيتِ خاطر، روزها کار می‌کرد و شبها سرگرم عبادت می‌شد.
روزی صاحب باغ با دوستانش به باغ آمد و به ضيافت نشست. ساعتی بعد ابراهيم را صدا کرد:
«آی نگهبان!»


 ابراهيم جلو رفت و گفت:


 «نگهبان باغ منم، چه می‌فرماييد؟»


 «برو انار بزرگی که خوشمزه، شيرين و قابل خوردن باشد برای ما بياور.»


 ابراهيم رفت، انار بزرگی انتخاب کرد و برايشان آورد.


 صاحب باغ چون انار را باز کرد و چشيد، ترش بود؛ گفت:


 «اين ترش است برو و اناری ديگر بياور!»


 ابراهيم چند انار ديگر چيد، در طبقی نهاد و پيش او آورد. صاحب باغ چند تا را چشيد، آنها هم، ترش بودند. انارها را زمين گذاشت و با لحنی سرزنش آميز گفت:


 «تو که مدتی دراز در اين باغ بوده ای و لابد از ميوه‌ها هم چشيده‌ای هنوز انار ترش را از شيرين نمی‌شناسی؟ اين چه اناری است آورده ای؟»


 ابراهيم از شرم سرخ شد و پاسخ داد:


 «به خدا سوگند لب به انارهای باغ شما نزده‌ام و شيرين و ترش آنها را نمی‌شناسم! من باغ تو را نگاه می‌دارم، به انار چه کار دارم؟»


 صاحب باغ لبخندی زد و رو به يارانش کرد و پرسيد:


 «آيا شما اين حرف را از او می‌پذيريد؟»


 دوستان صاحب باغ خنديدند و چيزی نگفتند، ولی صاحب باغ با طعنه به ابراهيم گفت:


 «اين که تو می‌گويی و ادعا می‌کنی، اگر ابراهيم ادهم بودی، گزاف نبود!»


 روز بعد صاحب باغ، در مسجد، ماجرا را برای جمعی از دوستانش تعريف کرد. يکی از ميان جمع، از صاحب باغ پرسيد:


 «اين نگهبان چگونه آدمی است، از مشخصاتش بيشتر بگو.»


 وقتی صاحبِ‌باغ، رفتار وکردار و‌ادب و بزرگ منشی ذاتی او را شرح‌داد، دوستش فرياد زد:



 «به خدا که او ابراهيم ادهم است، برويم! اگر او راببينم، می‌شناسم.»


 گروه انبوهی از مردم به دنبال صاحب باغ روان شدند. ابراهيم وقتی ديد که مردم بيشماری همراه صاحب باغ به آنجا می‌آيند، موضوع را دريافت و بيدرنگ پشت درختی پنهان شد وهمين که جمعيت نزديک شد خود را داخل آنها کرد. سپس در اولين فرصت، شهر طرطوس راترک کرد و ديگر کسی او را نديد.

{ادامه دارد}

Advertisements

One response to this post.

  1. خیلی زیبا وجالب بود امید دارم تا قسمت های دیگر این مجموعه را هم بخوانم

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: