از تختِ سلطانی تا … معراج روحانی

کـريم زيّـانـی

این قصه خواندنی را در چند بخش پیاپی خواهید خواند

*******************************

جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانیِ عالم را طفيلِ عشق می‌بينم

حافظ

بخش یکم:

کنار پنجره تالار بارعام ايستاده بود و با کنجکاوی، آمدوشد مردم را نظاره می‌کرد. نيمروز بود. همچنان که از سر کنجکاوی در احوال مردم می‌نگريست، ژنده پوشی را ديد که خورجينی بر دوش، نزدیک می‌شد. مرد در کنار ديوار روبرو، خورجينش را بر زمين گذاشت و نشست. وقتی درجای خود آرام گرفت، دستمال دور گردنش را گشود و روی زمين پهن کرد. سپس، گرده نانی ازخورجين بيرون کشيد و به خوردن سرگرم شد. گاهی به آدم‌هايی که از برابرش می‌گذشتند و به او خيره می‌شدند، لبخند می‌زد و با حرکت دست آنها را به سفره دعوت می‌کرد. عابری که متوجه حرکات او شده بود، به طعنه گفت:

«خودت نداری بخوری، تعارف می‌کنی؟»

ژنده پوش، لقمه‌اش را بلعيد و با لبخندی پر مهر گفت:

«‌از سرِ ما هم زياده. خدا می‌رسونه، بفرما نوش جان کن!»

عابر سری تکان داد، زير لب چيزی گفت و قدم‌هايش را تند کرد و گذشت.

شاه همچنان ژنده پوش را می‌پاييد. چند لحظه بعد، «نهار» خوردن مرد به پايان رسيد. دو دست به سوی آسمان گرفت، خدا را سپاس گفت. «سفره» اش را جمع کرد، تکاند، و دو باره به دور گردن پيچيد. سپس، خورجين را در وضع مناسبی روی زمین قرار داد، سر بر روی آن نهاد، و خوابيد.

بی خيالی و راحتیِ مرد، شاه را چنان متحير ساخته بود که چشم از او بر نمی‌داشت. انگار که دنيا و سلطنت و هر چه را در اطرافش می‌گذشت، اصلن حس نمی کرد. مرد در چنان خواب خوش و راحتی فرو رفته بود که های وهوی گذرندگان، تاق و توقِ پای چهار‌پايان روی سنگفرش و فرياد فروشندگان دوره گرد، آن را نمی‌آشفت.

 ساعتی گذشت و مرد بيدار شد. دست‌ها و سر را سوی آسمان کرد و زير لب چيزی گفت. سپس برخاست، دستی به عبای خاک آلود خود کشيد، خورجين را به کول گرفت و به راه افتاد.

شاه با حرکتی ناگهانی، پنجره را گشود. نگهبانی را فرا‌خواند و دستور داد آن ژنده پوش را نزدش بياورد و خود از پنجره به نظاره ايستاد.

ژنده پوش به صدای نگهبان سر گرداند و متوجه پنجره و مردی که پشت آن ايستاده بود، شد. شاه، با حرکت دست، او را فرا خواهد.

مرد، که ظاهِرَن غريب شهر بود، نگاهی به ديوار بلند مقابل و پنجره‌ها و برج و باروی سر به فلک کشيده کاخ و نظری هم به ظاهر خود انداخت و بيحرکت بر جای ماند. گويی ريخت و قيافه خود را با جبروت کاخ مقايسه می‌کرد. نگهبان بازوی او را گرفت و به طرف درِ ورودی کاخ هدايت کرد. مرد به همراه او وارد تالار شد. نگاهی به جلال و جبروت تالار افکند ولی حيرتی در چهره‌اش پديدار نگرديد. سلام کرد و ايستاد. شاه با مهربانی سلامش راپاسخ داد و گفت:

 «تو را نگاه می‌کردم؛ گرسنه بودی؟»
«آری»
«خوب سير شدی؟»
«آری»
«با همان تکه نان؟»
«آری»
«بعد که خوابيدی، خوابت برد؟»
«آری»
شاه دگرگون شد، روی از او بر گرداند و نگهبان، مرد را از تالار بيرون برد. شاه پس از چند لحظه،  بهت زده‌گی، دست‌ها را از هم گشود و فرياد زد:
«پس من در چه کارم؟ من می‌خواهم با اين ثروت دنيا چه کنم، وقتی کسی می‌تواند به اين قدر خرسند باشد؟ . . .»

اين بگفت و سر را در ميان دو دست گرفت و شتابان به کتابخانه رفت و در تنهايی به اندیشه فرو رفت.

ابراهيم، پادشاهی بود بسيار کامروا که بر بلخ و سرزمين‌های اطراف آن حکمرانی می‌کرد. بسی خوشبخت به نظر می‌رسيد. حشمت و جلالی به کمال داشت. اميری بود نيکوکار و خداترس که جز به عدالت حکم نمی‌داد. از دانايی شايسته‌ای برخوردار بود. همه مردم، از ديوانی و درباری گرفته تا کوچه و بازاری، او را دوست می‌داشتند و دادگری او را می‌ستودند. او  شهرياری مردم‌دوست بود و به آنها فخر و بزرگی نمی‌فروخت.

هنگام حرکت در شهر، کبکبه و دبدبه‌اش ديدنی بود. چهل سرباز، آراسته به لباس‌های پر زرق‌ و‌برق، سوار بر اسبانِ يراقدار و با‌شکوه، با چهل شمشير زرين در پيشاپيشِ او حرکت می‌کردند و چهل سرباز، با همان پوشاک و يراق، با چهل گرزِ زرين، از پی.

پادشاه نيک خصال، ويژگي‌های اخلاقی و شخصيتی را از پدرش، منصور، به ارث برده‌بود.

منصور، پدر ابراهيم، مردی فاضل، خدادوست، شجاع و، در عين‌حال، رزم‌آور و بيباک بود. با اينهمه، فروتنی را به حد کمال داشت.


 منصورعلاوه بر غنای معنوی، از دارايی مادی فراوان نيز برخوردار بود. ابراهيم به ياد می‌آورد که، پدرش صاحب چندين خانه بود، و هروقت يکی از آنها رو به ویرانی می‌گذاشت و به تعميرهای کلان نياز پيدا می‌کرد، آن را رها کرده، به خانه ديگری کوچ می‌کردند؛ چرا که از پرداختن به اموال دنيايی بيزار بود و در عوض، آبادانی دنيای آخرت را توصيه می‌کرد. در آن زمان، آنچه برای ابراهیم اهميت داشت، شوق و هيجانی بود که آن جا به‌ جايی‌ها نصيبش می‌ساخت؛ اما امروز، درسِ ديگری به او می‌داد.

پدر ابراهيم با خدمتکاران و غلامان هم با مهربانی بسيار و پدرانه رفتار می‌کرد. به همه می‌گفت، «‌هرکس يک روز روزه بگيرد، يک درم به او پاداش خواهم داد‌» و به اين ترتيب همه را به زهد و پارسايی هدايت می‌کرد. مهربانی، ادب، و بزرگواری مادرش نيز دست کمی از پدر نداشت و به همين جهت، ابراهيم از او هم سپاسگزار بود.

يکی از نزديکان پدر براي ابراهیم تعريف کرده‌بود که، ‌منصور روزی با يکی از غلامان خود برای کار، به صحرا رفته‌بود. در حين کار، ناگهان متوجه شد که گروهی از ترکان مهاجم به سوی آنها می‌تازند. منصور به غلام گفت که، اگر مردم بلخ را خبر نکند او را آزاد خواهد کرد!‌ آنگاه، خودش، يک تنه، به مقابله با مهاجمان شتافته، همچون شيری، بيباکانه بر آنها حمله برد. ساعتی از آن جنگِ نابرابر نگذشته‌بود که تنی چند از مهاجمان، هلاک بر خاک افتادند و گروهی، با زخم‌های گران، پا به فرار گذاشتند.


ابراهيم کردار و گفتار پدر را هميشه به ياد داشت. در خردسالی پدرش به او گفته‌بود، «‌هر حديثی که امروز ياد بگيری، به شماره حروف حديث، برای هر حرف، به تو يک «درم» جايزه می‌دهم». چيزهايی از اين دست و رفتار پر محبت پدر و مادر، انگيزه يادگيری و سرمشقِ شخصيت‌سازی او در همه دوران زندگی‌اش شد.

ابراهيم شجاعتِ پدر را هم به ارث برده‌بود. وی هرگز ترسی از مرگ نشان نمی‌داد، و در دوران عمر خود در غزوه‌های بسياری شرکت کرد.

اين پادشاه خداپرست، خدا را به ريا و تظاهر نمی‌خواست و نمی‌پرستيد. دلش با خدا بود و اگر نيايش می‌کرد نه برای نمايش بود، که قلبَن به حق می‌انديشيد. گاه، ساعت‌ها و گاه، شب تا بامداد، با خدا به راز‌ونيازهای طولانی و مناجات‌های عاشقانه می‌نشست.

از مدتها پيش،
 در افقِ دوردستِ انديشه ابراهيم چيزی مانند يک گویِ نورانی، حضوری دايمی داشت که فکرش را و نگاهِ ضميرش را می‌گرفت. در خواب هم آن گوی نورانی را ديده‌بود ــ نه يک بار و چند بار، که چندين و چند بار. دقيقَن دو سالی می‌شد که آن گوی نورانی در حالت‌های گوناگون با او بود ــ در خواب، در حالت خلسه، در بيداریِ کامل، و حتا در حال نيايش. هر زمان که گویِ نور از ضميرش محو می‌گرديد، دلش می‌گرفت، نفسش تنگی می‌کرد و بی‌تاب می‌شد. برايش مسلم شده‌بود که آن گوی روشن، پيامی برای او دارد؛ ولی چه پيامی ؟

گاه چنين به نظر می‌آمد گه گوی نور او را به خود می‌خواند؛ و اين پندار، چنان حقيقی می‌نمود که مثلن اگر بر تخت نشسته بود و با اطرافيان صحبت می‌کرد، به ديدن آن بی‌اختيار نيم‌خيز می‌شد که به سويش برود.

بار آخر، ديروز صبح بود. وقتی‌که از خواب بيدار شد، به محض گشودن چشم، نور را ديد‌، درست وسط پنجره. چنان حقيقی به نظر می‌رسيد که روی پهلو چرخيد، از جا بلند شد وبی اراده به طرف پنجره رفت، و هر دو دست را دراز کرد. اما گوی نور را نتوانست بگيرد. با او خيلی فاصله داشت. احساس کرد دلش می‌خواهد بدود و بدود؛ آنقدر بدود تا به آن برسد و در دستانش بگيرد. ياد دوران کودکی افتاد و رنگين کمان ها. وقتی پس از يک باران لطيف بهاری، خورشيد از گوشه‌ی آسمان سر می‌کشيد و با قلم موی نور، يک رنگين‌گمان زيبا روی آسمان نقش می‌کرد، همبازي‌ها همديگر را خبر می‌کردند، هلهله می‌کشيدند و به سمت صحرا، جايی که فکر می‌کردند رنگين کمان ايستاده، می‌دويدند تا آن را بگيرند و صورت خود را با لطافت آن نوازش دهند. حالا، همان احساس را نسبت به آن گوی داشت.
پدر، ابراهيم را خيلی دوست می‌داشت و به خاطر خصلت‌های پسنديده اش بر او سخت نمی‌گرفت. برای آشنا کردن او با امور کشور داری، بيشتر اوقات، وی را با خود همه جا می‌برد و با او صحبت می‌کرد. از دوران جوانی خاطره‌ای داشت که جزء به جزء آن هميشه ، و اين روزها با وضوح بيشتر، پيش چشمش بود‌ ــ خاطره واقعه‌ای که او را به شدت تکان داده‌بود.

روزی همراه پدر به شکار رفته بود. ناگهان خرگوشی از پشت بوته‌ای ظاهر گرديد. پيدا بود که حضور آدم‌ها و اسبان او را وحشت زده کرده بود. خرگوش پا به فرار گذارد و ابراهيم اسب را به دنبال آن به تاخت در آورد. سگ شکاری او نيز، هيجان‌زده و با سر‌و‌صدای فراوان، به دنبال خرگوش می دويد. در حين تاخت، ابراهيم صدايی شنيد که او را بر جای ميخکوب کرد؛ صدايی بسيار آمرانه وهشدار دهنده:

«تو برای اين کار آفريده نشده ای!»

به چپ و راست خود نگريست. هيچ کس در آن حوالی نبود. لعنت بر شيطانی گفت و دوباره تاخت کرد. اما هنوز مسافتی نرفته بود که باز همان صدا، اين بار بلندتر وآشکارتر، او را از حرکت باز داشت:

«ابراهيم، تو به اين کار مأمور نگشته ای!»

ابراهيم جوان، اين بار صدا را پيام حق تلقی کرد، دست از شکار شست و، آشفته‌حال، به خانه بازگشت. به اتاق رفت و خود را تسليم تفکرات و سير درونی کرد.


اکنون خوب می دانست که همان واقعه، پايه يک رشته دگرگونی‌های عميق در او شده‌است. دل حق‌جوی او از همان زمان تشنه حقيقت شد و پيوسته افکارش را به خود مشغول می‌داشت.  در چنین حال و هوای روحی بود که روزی آن درویش ژنده‌پوش در برابر پنجره کاخ پدیدار شد و دگرگونی حالش ده‌چندان شد:

 «سلطنت، آدم‌ها، اين همه های‌و‌هو، آسمان و اختران، روز وشب، عدالت، بيعدالتی، جنگ و جدال، عشق، زاد و ولد، آب، درخت، طبيعت، پرنده، چرنده، خزنده، . . . همه اينها درست، ولی فراسویِ اينها چه؟ چرا هستيم؟ اصلن که هستيم و چه هستيم؟ اصل، کدام است؟»

 فکر ها و پرسش‌هايی از اين دست لحظه ای او را آرام نمی‌گذاشتند. پاسخی هم برای آنها نمی‌يافت. اما زمانی که به اوج بحرانیِ تشتّت انديشه می‌رسيد، گوی نور ناگهان پديدار می شد و تمرکز آرامش بخشی به او دست می‌داد، چنان که گاهی منجر به خلسه می‌شد.

 بزرگترين دلمشغولی‌اش «حقيقت» بود. «حقيقت کجاست، چيست؟ اين واقعه هايی که پی در پی رخ می دهد، چه معنی‌ دارد؟»

اين افکار و پرسش‌ها عرصه انديشه‌اش را جولانگاهِ دايمی خود ساخته‌بودند. دقيقن نمی‌دانست آنچه را می‌خواهد، کجا بايد بجويد. چند بار تصميم گرفت سفر کند و وجب به وجب همه‌جا را بگردد و بجويد تا حقيقت را بيابد!

{ادامه دارد}
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: