عشق … دار … آتش، و …

 

ای خدا

بندگانت را بیامرز ومرا نیامرز

بر آنان رحمت فرما و بر من رحمت مکن

زیرا من برای خود با تو در پیکار،

            و برای گرفتن حق خود، طلبکار

           نیستم

با من هر چه خواهی کن

مرا بکشید، ای دوستان که زدگی من در مرگ من است

 بخش یکم

(این قصه را در سه روز پیاپی می‌خوانید)

صدای جیرینگ جیرینگ بر خورد رشته های زنجیر با همدیگر و با زمین، اهالی کوچه و بازار و خانه ها را به خود می خواند. مردمی که به تماشا می‌آمدند مردی را می دیدند که دست و پایش در زنجیرهای قوی بسته است و به سختی راه می رود.

مرد اسیر چهره ای خندان داشت و با نگاهی قدرتمند و سرفراز به مردم می نگریست. بعضی با خشم و تنفر به او می نگریستند و او را «زندیق» فریاد می کردند. بعضی هم با نگاه‌های حاکی از دلسوزی برای او اشک می ریختند. داروغه‌های تازیانه به دست، مردم  را از نزدیک شدن به او باز می داشتند وگاهی نیز شلاقی بر سر و روی مرد در زنجیر فرود  می آوردند که او را مجبور کنند تند تر گام بردارد. ولی او بی اعتنا به تحسین‌ها، دلسوزی‌ها، دشنام‌ها، و تازیانه‌ها به همه لبخند می‌زد و لبانش، بی صدا، به تکرارکلمه‌ای می جنبید.

لحظه به لحظه با افزوده شدن جمعیت، سر و صدا و همهمه – مخلوطی از ناسزا و سخنان تحسین آمیز –  هم افزایش می یافت. داروغه‌ها برای گشودن راه، به خشونت دست می زدند. داغیِ گرد آلود هوای بغداد گرمی معرکه را دامن می زد.

          چوبه‌ی داری از دوردست دیده می شد که چند داروغه از آن پاسداری می کردند. مردی که پیدا بود زندانی او را می شناسد و در جلوی صف تماشاگران ایستاده بود خطاب به زندانی فریاد زد:

          «عشق چیست؟»

          مرد در زنجیر، با همان تبسم دایمی، بیدرنگ پاسخ داد:

          «امروز بینی، فردا بینی، و پس فردا بینی!»

          حسین منصور حلاج سنگین  گام بر می دارد. با جان جانان وعده‌ی دیدار دارد، در فراسوی زمان و مکان . . . و چنین است که دشنام وسنگ و کلوخی که به سوی او پرتاب می شود، و نیز کلام های تحسین آمیزی که نثارش می‌گردد، دگرگونی در او ایجاد نمی کند. او اکنون جهان کثرت را به فرمان معشوق ازلی پشت سر گذاشته و در آستانه‌ی وصال ایستاده است. اما می داند که پیش از گذر از آستانه‌ی وصال ، نخست باید با خون وضو کند و بعد، در نمازگاه عاشقان، نمازِ عشق بگذارد. دیگر تازیانه‌ی مراقبانی که می‌خواهند وادارش کنند با پاهای بسته در زنجیر، تندتر گام بردارد، اثری بر او ندارد. اصلاً دردی حس نمی کند، که سراپا شوق و کشش است. در چنان خلسه‌ای است که هر چه می‌بیند و هر صدایی که می‌شنود از «او» می‌داند. دشنام و تحسین برایش ندای حق است.

           تن زخمناک  و کبودش سنگینی زنجیرها را بر دست و پا حس نمی‌کند. چنان گام بر می دارد که گویی بر روی ابر راه می‌رود. وجودش – سراسر ذرات وجودش – مسخّر ومغلوب «او»ست:

«انالحق»

          چرا جز انگشت شماری از یارانش، مردم، و همه‌ی عالمان نفهمیدند که این منصور حلاج نیست که » اناالحق» را فریاد می‌کند، بلکه «او»ست که بر زبان منصور جاری است. شاید هم فهمیدند ولی تاب حضور چنین عاشق پاکباز، جسور، و بی پروایی را که دل ها را می لرزاند و با سحر کلام معرفت آمیز به آسانی حتا مردم عام را به خود جذب می کرد، در میان خود نداشتند – همان مردمی که بیان «اناالحق» را از زبان بوته ای بی‌جان در طور سینا به راحتی وبی چون و چرا پذیرفتند و در باورشان نشاندند.  چگونه است که آن را قدسی دانستند و این را سنگباران کردند.

          روا باشد اناالحق از درختی                چرا نبود روا از نیکبختی؟

          این چه مردمانند که بانگ «اناالحق» را وقتی از یک بوته‌ی شعله ور بر می خیزد ستایش می کنند، ولی همان آوا را از زبان مردی پرورش یافته‌ی مکتب توحید که ندای «یُحِبّهُم و یُحبّونه» را با ذرّه ذرّه‌ی وجودش دریافته و در جانش نشسته، کفر می شمارند؟!

حلاج، عاشق بی‌قراری که روی به وعده‌گاه معشوق دارد، همچنان با شور و شوق و تبسم بر لب، پیش می رود و صدای جرینگ جرینگ زنجیرهایش فضا را می شکافد.

          مردم برای او و بر ضد او فریاد سر می‌دادند و چیزهایی می‌گفتند:

–         صوفی دیوانه!

–         حسین! با دل های ما سخن بگو!

–         کافر بیباک!

–         حق. . .  اناالحق!

          به دنبال آخرین شعار، ولوله ای در مردم افتاد و چندین صدای درهم آمیخته که «اناالحق» را فریاد می کردند، فضا را پر کرد. چهره‌ی حلاج برافروخته شد ولرزشی در اندامش افتاد. دست های به زنجیر بسته اش را به آسمان بلند کرد ودر حالی که رویش به مردم بود نعره زد:

          » حق، اناالحق»

          تازیانۀ پاسبانان بر کتف و پشت او فرود آمد. مردم هیجان زده، همچنان فریاد می زدند: جمعی اناالحق می گفتند و جمعی دشنام های تهدید آمیز می دادند و کم کم، با فشار به همدیگر، به حلاج نزدیک می شدند. چیزی نمانده بود ک او را در میان بگیرند و معلوم نبود چه می شد. داروغه ها بیدرنگ برای خاموش کردن مردم با شلاق به آنان حمله بردند. وضع تا حدودی عادی شد.

          اما منصور کجا بود؟ عاشق حق در شعله ای که پروردگار در کهکشان وجود ش بر افروخته بود می سوخت و تحسین‌ها، لعن‌ها، نفرین‌ها، تازیانه‌ها، و حتّا نیش شمشیر جلاد را هم حس نمی‌کرد.

          مردی که ابوالحسن حلدانی نام داشت و حلاج را می شناخت، از میان جمعیت پیش آمد و خطاب به حلاج با صدای بلند گفت:

          » ای شیخ! این احوال به چه یافتی؟»

          حلاج با همان لبخند و با سیمایی گشاده پاسخ داد:

          » از نوازش های جمال او، که مشتاقان وصال را جذب می‌کند.»

          سپس در حالی که پیدا بود سرمست است، چنین سرود:

          » آن که مرا به مهمانی خواند تا خاطرم را آزرده نسازد،

از همان جام به من نوشاند که خود نوشیده بود

– چنان که میزبان با میهمان رفتار می کند –

و چون جام ها به گردش در آمد،

نطع و شمشیر برای کشتن خواست!

. . . هر که با اژدها در تابستان باده گساری کند،

چنین سرانجامی دارد.»

11 فروردین سال 301 خورشیدی است، وشب از نیمه گذشته است.

زندانی پر آوازه‌ی بغداد در اتاق تنگ و تاریک زندان، به نماز برمی‌خیزد. آثار شکنجه و تازیانه بر سر و صورت و اندام های زندانی نمایان است. در پایان نماز، پس از دو سجده‌ی طولانی، سـر بلند می‌کند وبه مناجات می پردازد:

منصور حلاج» بار خدایا! . . .

از نور عزّت تو روشنی می گیرم

تا همه‌‌ی فرمان خویش را – آنچه می خواهی – آشکار گردانی . . .

 بار خدایا!

هر آنگونه که بخواهی آشکار می شوی،

– همچنان که اراده فرمودی

و در زیباترین صورت آشکار شدی –

همان صورت که در آن،

نفس ناطقه همراه با دانش و سخنوری و توانایی و برهان،

نهاده شده است.

سپس بر شاهد هستی خودت در ذات فرودینت (1)، عزت نهادی. . .

 . . . اینک،

من دستگیر و زندانی شده،

و کشته و سوزانده شدم.

بادهای سخت،

جزء جزء وجودم را برداشته

و در هوا پراکنده کرده است.

هر ذرّه ای از ذرّات عطر پیکر من،

که مظان و مهبط تجلیات است،

از بزرگترین کوه ها بزرگتر است . . .

به تو خبر مرگ دل هایی را می دهم

که  . . . ابرهای وحی،

دریاهایی از حکمت و معرفت در آنها فروباریده است . . .

خبر مرگ زبان حق را می دهم،

که دیری است مرده . . .

به تو خبر مرگ سخنِ  رسا و آشکاری را می دهم،

که سخنانِ هرزبان آورِ آگاهی در برابر آن، سربه کرنش فرود می آورد . . .

 سوگند به عشق پاک تو، که به تو

 خبر مرگ اخلاق والای مردمانی را می دهم

که ستوران آنها برای فرمانبرداری تربیت شده بودند(2)

و اکنون، همه‌‌ی آنان در گذشته اند

و از آنان نه چیزی پیداست و نه نشانی

– همچنان که مردم «عاد» در گذشتند و ساکنان شهر «ارم» نیست شدند –

و گروهی را بر جای گذاشتند که همواره سرگردانی و گمراهی خود را پیروی می‌کنند

و از مردمان کر و گنگ، بلکه از ستوران نیز، نادان ترند.»

سپس درسکوتی دیرپا فرو می رود.

——————————————-

(1)     ذات فرودین = آن ذات تو که در عالم عینیات به صورت حلاج متجلی شده است.

(2)     یعنی، نه تنها خود آنان بر شرافت اخلاق حمیده و تارک اوصاف سعیده سیر می‌کردند بلکه ستوران آنها نیز به سجایای مردمی آموخته شده بودند.

(. . . ادامه دارد)

Advertisements

3 responses to this post.

  1. I can’t wait for reading the rest…This is such a strange coincidence since I’ve been working on a short story with «What is Love anyway?» as the starting sentence!!!

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: