ديوانه‌ی شهر ما

 در شهر ما ديوانه اي زندگي مي‌کند که همه او را دست مي اندازند و در کوچه پس کوچه هاي شهر بازيچه بچه ها قرار مي‌گيرد.

روزي او را در کوچه اي ديدم که با کودکاني که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادي بازي می‌‌کرد.

او را به خانه بردم و پرسيدم:

«چرا کودکاني را که مسخره‌ات مي‌کنند و به تو و حرف‌ها و کارهايت مي‌خندند از خود نمي‌راني؟؟»

با خنده گفت:

«مگر ديوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حاليکه مي‌توانم لبخند رابه آنها هديه دهم؟»

جوابش مرا مدتي در فکر فرو برد….

دوباره از او پرسيدم:

«قشنگ‌ترين و زشت ترين چيزي را که تا به حال ديده اي برايم تعريف کن.»

ليوان آبي را که روی میز بود برداشت و سر کشيد. با آستين لباسش دهانش را پاک کرد:

«قشنگ‌ترين چيزي که در تمام عمرم ديده ام لبخندي است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت؛ و زشت ترين چيزي که ديده ام مراسم خاکسپاري پدرم بود که همه گريه کنان جسد را دفن مي‌کردند.»

پرسيدم:

«چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاري بدون گريه هم مي‌شود؟

لبخندی زد و با شگفتی گفت:

«مگر براي کسي که به مرگ لبخند زده بايد گريه کرد؟؟«

و من از آن روز در اين فکر هستم که آيا اين مرد ديوانه است يا مردم شهر ما ديوانه اند، که او را ديوانه مي پندارند؟

[؟؟؟]

Advertisements

One response to this post.

  1. Posted by sonja on 4 مارس 2013 at 6:46 ق.ظ.

    mardome shahar diwanh hastand
    har kasi kh ba haghighat hast hamishe tanhast.

    ba dorod

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: