هشیاری مستانه

کریم زیّانی (راهی)

چشم دل تا بر حضورش باز شد

دیده‌ی بـیـنـا کلـیـد راز شــد

            بر فکند از روی زیبایش حجاب

            ساقی صهبای من، بی ناز، شد

ظلمت هستی ز جان من گریختوحدت

تابـشِ روشنگــــرش آغـاز شد

     تن که خود را محِو آن آغوش یافت

    غنچه وش خندید و چون گل ، باز شد

یافتم هشیاری مستانه‌ای

جامِ دل با ساغرش همراز شد

            جسم، پیوند زمینی را گسست

            با سپهر بی‌کران دمساز شد

یافت دریا را دل و، رست از سراب

آسمان را یافت جان، شهباز شد

            دیده بینا گشت بر هر جلوه‌اش

            گوش‌ها گیرای ِهر آواز شد

لب، دم از هر قیل و قالی در کشید

عشق را تنها سخن‌پرداز شد

            دست، از بارِ تمنّا دست شست

            بال شد، آماده‌ی پرواز شد

پای، از بیراهه رفتن پا کشید

ره نشینِ کویِ آن طنّاز شد

            دل چو شد آیینه‌ی رخسارِ او

            بازتابِ جلوه‌ی اعزاز شد

«راهی» اندر کوی او مأوا گرفت

ذر ّه‌ای با کهکشان انباز شد

Advertisements

4 responses to this post.

  1. Posted by Nasser Zarrinkelk on 19 نوامبر 2012 at 10:53 ق.ظ.

    دروب بر شما راهى عزيز كه خوب و زيبا سروده اى
    ارادتمند
    Sent from my iPad

    پاسخ

  2. Posted by Mersedeh on 20 نوامبر 2012 at 5:12 ب.ظ.

    Beautiful Amou Karim
    گفتم به راه عشق شد آلوده دامنم گفتا خموش این ره هر پاک دامن است

    پاسخ

  3. یا حقٔ، بسیار زیبا و با صفاست.

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: