آفتاب عشق . . .

کریم زیّانی

– بخش 4 –

آتش زیر خاکستر

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید

وز ماه مرا رنگ سیمای تو می‌آید

برخی بر این باورند که شمس تبریزی درس نیاموخته بود و سواد نداشت. واقعیت این است که از شمس آثاری که خود تدوین کرده باشد به جا نمانده ولی این مسئله به معنای بی سواد بودن شمس – که بعضی‌ها شایع کرده اند – نیست. مجموعه مقالاتی که به نام شمس موجودست، نشان می دهد که شمس در عرصه عرفان و مذهب صاحب نظر و کامل بوده و شناختی دقیق از دانش‌های زمان خود داشته است. روایت شده که در مجلس‌هایی که شمس سخن می گفته چنان شور و حالی ایجاد می شده که مولانا دستور می داده تا سخنان او را بنویسند، که «مقالات شمس» همان سخنرانی‌ها ست.  اگر شمس از آگاهی‌ها و معرفت برتری برخوردار نبود شخصیتی چون خداوندگار بلخ چگونه دلباخته‌ی او می‌شد؟

مولانا از شمس چیزهایی آموخت، که در مدرسه نیاموخته بود. شمس با علم حال سرو کار داشت و مولانا در او چیزهای دید که در هیچ کس دیگر ندیده بود؛ پس همان بود که عاشق شمس شد و از همه دنیا و دیگران برید و تنها با شمس نشست.

خلوت نشینی های مولوی با شمس سبب عناد مریدان و شاگردان او شد. مولانا چنان مجذوب و شیفته‌ی مرد غریبه (به نظر آنان) شده بود که مجلس و درس و مرید، و اصلن دنیا و حتا خانواده، را کنار گذارده بود. جز این نبود که روز به روز بیشتر جدب سخن‌های شمس می‌شد؛ سخنانی که دنیای دیگری فراتر از دنیای علم و کتاب و بحث و مدرسه به رویش می‌گشود و افق ذهنش را به بیکرانِ حقیقت هستی گسترش می‌داد. از میان همه‌ی اطرافیان مولانا تنها زرکوب قونیه و حسام‌الدین و سلطان ولد بیست ساله، فرزند بزرگ مولانا، مهمان غریبه را پذیرفته و محترم می‌داشتند. مریدان و شاگردان و شیفتگان خطابه‌های دلنشین و اثرمند مولانا روز به روز حیرت و بغض و حسادتشان نسبت به مهمان ناخونده بالا و بالاتر می‌رفت؛ چرا که مولایشان، پیرشان، و فقیه و مفتی شان را از آن‌ها جداکرده بود. می‌پنداشتند و به زبان می‌آوردند که، غریبه مقتدا وپیرشان را جادو کرده است! ‌

کسی هرگز تصورش را هم نمی‌کرد که روزی مولانا با آن همه عزت و مرتبه و منزلت علمی و اجتماعی چنان مجذوب غریبه‌ی تازه از راه رسیده‌ای، که تازه معلوم نیست چه موقعیت و منزاتی دارد، بشود که یکباره همه‌ی احترام اجتماعی وزندگی  پر جلال خود را نادیده گیرد و در خدمت و گوش به فرمان او بنشیند. تنها مولوی بود که «غریبه» را شناخت و سرود:

      همه را بیازمودم ز تو خوش‌ترم نیامد

      چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامی

. . .

مولوی آن چه را که شمس از همان آغاز، قاطعانه از او خواسته و نتیجه‌ای را که حاصلش شده چنین بیان می‌کند:

            مرده بُدم زنده شدم؛ گریه بُدم خنده شدم

            دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که: «دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای»

رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

گفت که: «سرمست نه‌ای، رو! که از این دست نه‌ای»

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که: «تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای!»
پیشِ رخِ زنده کُنَش کشته و افکنده شدم

گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»

گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم

گفت که: «تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی»

جمع، نی‌ام شمع نی‌ام، دودِ پراکنده شدم

 گفت که: «شیخی و سری پیش رو و راهبری»
شیخ، نی‌ام، پیش نی‌ام، امر تو را بنده شدم

گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»

در هوس بال و پرش، بی پر و پر کنده شدم!

. . .

این غزل، بی هیچ تردید، دگرگونی سترگ روحی مولانا را پس از همدمی و مصاحبت با شمس بازگو، و تمامی سیر او را از حالت دوران فقاهت به دوران عاشقی، تصویرسازی می‌نماید.

آزردگی یاران مولانا از او و، بسی بیشتر، از شمس، چنان بود که برای برانداختن دیوار بین خود و مولانا به رایزنی و چاره‌اندیشی نشستند و در نهایت، درشتی ها با شمس نمودند، تا آنجا که شمس از این وضع ملول شد.

رفته رفته عناد و مخالفت پیروان مولانا با شمس چنان اوج گرفت و به جایی رسید، که به این فکر شدند، تا شمس را از سر راه مولانا بردارند. تبلیغات بر ضد شمس در قونیه آغاز شد. او را شیطان خواندند و آفتاب پرستش گفتند. گفته شد که شمس شیطانی است که در هیات انسان درآمده تا مولانا را از راه به در کند؛ و چون شیطان، خود دانای روزگار است، پس این شمس همان شیطان است.  شمس چون از این شایعه‌ها و دشمنی‌های شدید آگاه شد، و نیز برای این که مولانا را ازسرزنش‌ها و انتقادهات رهایی دهد، برآن شد تا از قونیه برود، و یک روز ناگهان و بی آنکه مولانا را آگاه کند از آن شهر گریخت و مولانا را تنها گذاشت.

این ترک ناگهانی و درد فراق، مولانا را سخت پریشان کرد. دیگر به هیچ کس روی خوش نشان نمی داد. عاشق سودایی که تحمل این ضربه‌ فراق ناگهانی را نداشت پس از چندی شکیبایی از دست داد و برآن شد تا شمس را بازگرداند, اما او کجا رفته و چگونه پیدایش کنند؟

عاشق شوریده شبانه روزش به رازونیاز با شمس می‌گذرد و بیتابی‌هایش با کلام موزون فوران می‌کند. او معشوق را با تمام وجود می‌طلبد. احوال روزگار فراق مولانا  را برگ‌هایی از  دیوان شمس به درستی بازتاب می دهد:

بروید ای حریفان بِکِشید یار مارا
به من آورید یک دم صنم گریز پا را

. . .

مریدان اندک اندک دیدند که با رفتن شمس، پیرشان نه تنها به حالت گذشته برنگشت، که به سبب بی قراری ها و گوشه گیری‌های شبانه روزی، جدایی او از شاگردان و مریدانش بیشتر شد. بنابراین گزیری ندیدندند جز آنکه شمس را بیابند و به قونیه بازگردانند.

در چنین احوالی، هر مسافری از شام و دمشق می آمد، مولانا سراغ شمس را از او می گرفت. می گویند بسیاری از فرصت طلبان به جهت خوش‌آمد ایشان خبرهای دروغ از دیدار با شمس نقل می کردند و نشانه ها می‌دادند و مژدگانی دریافت می کردند. چنین نقل شده که اگر هم نزدیکان به او می گفتند که این بشارت نادرست بوده، مولانا می گفت (نقل به معنا): چون نادراست بود این هدیه را دادم، اگر راست می بود که سر در قدم مژده رسان می گذاشتم.

(ناتمام . . .)

Advertisements

One response to this post.

  1. Posted by tavallam@yahoo.ca on 8 اکتبر 2012 at 9:47 ب.ظ.

    سلام جناب زىانى
    خسته نباشىد بسىار جالب بود بنده ارادت خاصى به احوالات شمس و مولانا دارم جدا از اىنکه هر از چندگاهى در دنىاى مجازى مورد لطف سرکار قرار مىگىرم خوشحالم ىا حق

    Sent from my iPad

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: