آفتاب عشق . . .

کریم زیّانی

– بخش 3 – 

  آفتاب رو در روی آتش

گفت که: «شیخی و سری، پیشرو و راهبری»

شیخ نی‌ام، پیش نی‌ام، امر تو را بنده شدم

شرح دیدار هیجان‌انگیز شمس و مولانا را با یاری کلام دلنشین زنده یاد عبدالحسین زرین کوب  می‌خوانیم (گفتاوردها با نشانه‌ی » » مشخص شده):

«در آن روز شنبه 26 جمادی‌الاخر سال 642ه.ق، جلال الدین محمد بلخیمعروف به خداونگار و مولای روم سی و هشت سال داشت و به رغم کشمکش درونی که او را به رهایی می‌خواند، خود را به جاذبه‌ی  حیات اهل مدرسه تسلیم کرده بود . . . آن روز از مدرسه پنبه فروشان با موکب پر طنطنه ای از طالب علمان جوان و مریدان سالخورده به خانه باز می‌گشت. . . از شهرت و محبوبیت فوق‌العاده ای که در این سنین جوانی حاصل کرده بود، در دل خرسندی معصومانه ای احساس می‌کرد. . . مولانا به نحوی ناخواسته یا ناخودآگاه از مدتها پیش از آنکه شمس به قونیه در رسد، و شاید سال‌ها قبل از آنکهرنگ بیداری برایش به صدا درآید، نشانه‌هایی از این آمادگی [تحول روحی] را نشان می‌داد. . .

«اما آن روز که با آنهمه خرسندی و بیخیالی از راه بازار به خانه باز می‌گشت، عابری ناشناس با هیبت و کسوت . . تاجران خسارت‌دیده بازار . . . ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد، گستاخ‌وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر را گرفت و در چشمان او»، که کسی جرءت تحمل نگاه نافذش را نداشت، «خیره شد و طنین سدای او سقفبلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سؤالی گستاخانه و ظاهرن مغلطه‌آمیز بر وی طرح کرد:

      ᾽صرّاف عالم معنا، محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟ʻ

«مولانای روم . . . با لحنی آکنده از خشم جواب داد:

᾿محمد سرحلقه‌ی انبیاست. بایزید بسطام را با او چه نسبت؟ٗ

«درویش تاجرنما که با این جواب خرسند نشده بود بانگ برداشت که:

᾿پس چرا آن یک، سبحانک ماعرفناک، گفت و این یک، سبحانی مااعظم شأنی، بر زبان راند؟ٗ «

می‌توان تصور کرد که در آن لحظه چه سکوت دهشتناکی بازار را فراگرفت. همه‌ی نگاه‌ها به دهان مولانا دوخته شد. مولانا یک فقیه واعظ معمولیو خشک و متشرع متعصب نبود که درجا بایزید را تکفیر کند. شأن و منزلت اولیا را می‌شناخت و برای بایزید حرمت بسیار قایل بود و»می‌دانست که دعوی پیر طریقت با آنچه از صاحب شریعت نقل می‌شد مغایرت ندارد»، منتها هریک از حالی و مقامی دیگر سخن می‌گویند. در حالی که همه مریدان حیرتزده منتظر بودند که چه خواهد شد، مولانا پس از لحظه‌ای درنگ پاسخ داد:

» ᾿بایزید تنگ حوصله بود، به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود، به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.ٗ»

            در پی این پرسش و پاسخ، نگاه آن دو به به هم پیوست و بعد تا عمق جانشان نفوذ کرد. «. . . اما در نگاه سریعی که ببین آنها رد و بدل شد بیگانگی آنه تبدیل به آشنایی گشت.» سکوتی پر ابهت بر بازار سایه افکند؛ سکوتی که به واقع سکوت نبود یک غوغای ناپیدا بود که نه تنها مریدان و کاسبکاران بازار را متحیر ‌ساخت، بلکه مولانا راهم به اندیشه فرو برد. پرسشی شگفت بود که «شریعت را در برابر طریقت» قرار می‌داد. برای مولانا رو به رو شدن با سؤال امری عادی بود، چرا که در مجالس وعظ و خطابه و درس همیشه سؤال بود؛ «اما هرگز سؤالی به این اندازه مهیب، به این اندازه عمیق . . . با وی مطرح نشده بود؛» جواب هم، «جوابی ظریف اما شتاب‌آمیز بود . . . چیزی را به درستی روشن نمی‌کرد . . .

«در همان احطه که مسئله طرح شد مولانا غور آن را دریافت. اما جوابی که داد برای آن بود که در مقابل طالب علمان بی تجربه و مریدان شیفته یا کند ذهن، سائل جسور بی اعتنا به رد و قبول عام را با یک مبالغه‌ی مستعار به سکوت وادارد.» ولی از همان لحظه‌ی نست ژرفای پرسش را دریافت و «درک همین معنا بود که او را تکان داد، او را دگرگون کرد و از خود بیخود نمود.»

مولانا از مرکب پیاده شد – گویی، چنان که از دگرگونی‌های روحی بعدی او پیداست، از مرکب غرور شیخی و رییسی هم به زیر آمد – و باقی راه را تا خانه مولانا، به سان دو یار، پیاده پیمودند و با هم سخن گفتند.

در باره‌ی این ملاقات تاریخساز سخن بسیار است که در ظرفیت این نوشتار نیست و دوستداران تحلیل‌هایی که زنده‌یاد دکتر عبدالحسین زرین کوب از این دیدار کرده، بهترست کتاب ایشان، «پله پله تا ملاقات خدا«، را مطالعه نمایند.

از آن پس مولانا مدرسه را رها کرد. زندگی تازه‌ای آغاز شده بود و مولانا برای آنکه فیض گفت و گوی با درویش غریبه، ولی دل‌آشنا، را با مزاحمت‌های مریدان و مردمِ طالب دیدار و خانواده لحظه‌ای از دست ندهد، مهمان مرید عاشق و وفادار خود، صلاح‌الدین زرکوب شد، در خانه او با شمس به خلوت نشست، و در بر همگان بست – خلوتی که سه ماه یا بیشتر به درازا کشید و هرگز کسی ندانست که در آن خانه و بین آن دو چه گذشت، رازی که هنوز هم راز است!

(ناتمام . . .)

Advertisements

2 responses to this post.

  1. Posted by Max Realty Solutions Ltd. on 6 اکتبر 2012 at 1:15 ب.ظ.

    Ya Haq

    2012/10/6 «عـطّــار 110»

    > ** > 110attar posted: «کریم زیّانی – بخش 3 – آفتاب رو در روی آتش شرح > دیدار هیجان‌انگیز شمس و مولانا را با یاری کلام دلنشین زنده یاد عبدالحسین > زرین کوب می‌خوان»

    پاسخ

  2. Posted by بهرام زارعپور on 6 اکتبر 2012 at 5:38 ب.ظ.

    یا حق شما با قلم شیوا و کلام دلنشین مطالبی که مرقوم می فرمایید جای سپاس و تشکر دارد

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: