آفتاب عشق از بلخ برآمد (2)

– بخش 2 –

شمس که بود؟

شمس‌الدین ملکداد تبریزی بی تردید یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین عارفان تاریخ تصوف ایران است. اندیشه‌ها و حکمت او در «مقالات شمس«، جدا از آنچه که مولانا در دیوان خوداز جلوه‌های شمس بازتاب می‌دهد، این ادعا را ثابت می‌کند.

وی در تبریز و شهرهای دیگر چندی را در کلاس درس استادان نامدارِ زمان خود می گذراند ولی به رضایت روحی نمی ‌رسد و سیراب نمی‌شود. به سیر و سفر می‌پردازد تا کسی را که بتواند سخنش را درک کند بیابد و خود نیز از او بیاموزد.  در این سفرها با بزرگانی چون شهاب‌الدین سهروردی (شهید)، ابن عربی، و جز اینها نیز دیدار و گفت‌وگو کرده است، اما هیچ کدام را مطلوب خود نمی‌یابد. او را «شمس پرنده» یا «شیخ پرنده» نیز خوانده‌اند؛ چرا که در هیچ جا رخت اقامت نمی افکند و دوست نداشت شناخته شود.  با کار تدریس و معلمی روزگار می‌گذراند واینکه برخی می‌گویند، شمس از رهروان بزرگ فرقه ملامتیه بوده و کوشش می کرده هیچ وقت مورد پذیرش کسی قرار نگیرد به نظر درست نمی‌آید؛ بلکه او خود هیچ کس را نمی‌پذیرفته زیرا سخنش را نمی‌‌فهمیدند. با اجتماع نمی جوشید، شاید به این دلیل که دیدگاه های خاص هستی شناسانه اش را نمی‌پسندیدند و او از این بابت آزار می دید. و چنین بود که همیشه خود را از دیگران پنهان می داشت. نیازبه کسی داشت که او را درک کند و مجذوبش سازد و برای یافتن چنین کسی بود که پیوسته سفر می‌کرد.

نشانه‌هایی دردست است گویای آنکه 15 یا 16 سال پیش از آن روز سرنوشت‌ساز تاریخی، آن دو در دمشق دیداری داشته‌اند. افلاکی در مناقب اشاره‌ای دارد: «اول بار. . . روزی در هنگامه‌ی مردم شهر دمشق حضرت مولانا دست مبارک مولانا شمس‌الدین بگرفت؛ فرمود ᾿صراف عالم مرا دریاب᾿! تا حضرت مولانا شمس‌الدین از عالم استغراق خود به خود آمد مولانا رفته‌بود.»

شمس در مقالات در چند مورد اشاره می‌کند به یک شکیبایی پانزده ساله:

 «… این سخن که زهی صبر تو پانزده سال،

 بر وجه سؤال نگفت…»؛

و:

 «مطلوب شانزده سال در روی دوست می‌نگرد،

 که طالب بعداز پانزده سال او را اهل سخن یابد…»؛

 و:

 «… از مولانا به یاگار دارم

از شانزده سال

که می‌گفت که خلایق همچو اعداد انگورند [کثرت]

عدد از روی صورت است،

چون بیفشاری در کاسه

آنجا هیچ عدد هست؟»

بنابراین، می‌توان نتیجه گرفت که شمس مولانا را از سال ها پیش از دیدار سرنوشت‌ساز، دورادور می‌شناخته ومراقب حال او بوده است. بررسی های انجام شده در باره زندگی و روحیات سلطان‌العلما و مولانا آشکار می‌کند که هم پدر و هم پسر، در عین برخورداری از برترین مقام و موقعیت علمی و منزلت اجتماعی، به دلیل تفکر عرفانی‌‌شان، بین مدرسه و خانقاه سرگردان بوده‌اند، این نکته‌ای است که از دیده‌ی جست‌وجوگر و گوهرشناس «صراف علم معنا» – شمس پرنده – هیچگاه دور نمانده‌ بود.

» از اعماق درون مولانا صدای شاعری هیجانزده بر ضد فریاد مفتیو مدرس موقر وسنگین بر می‌خاست و او در غوغای دلمشغولی‌های روزمره گوش خود را بر آن بسته بود. . . و گذاشته بود قیل و قال مدرسه بر حیات درونی او حاکم بماند . . . نه  سروری روحانی خاطرش را می‌شکفت، نه سرودی از جان برخاسته بر لبش می‌گذشت . . .» (زرین کوب).

در حال و هوایی چنین بود که دیدار آتشناک شمس با مولانا رخ داد – شنبه 26 جمادی‌الاخر سال 642ه.ق. هیچ یک از اطرافیان و مریدان مولانا شمس را نمی شناختند. برای آنها او یک غریبه بود در لباس بازرگانان. شمس از دو سه روزی پیش‌تر به قونیه آمده و در سرای برنج‌ فروشان (یا خوانِ شکرفروشان)، به عنوان بازرگان، حجره‌ای اجاره کرده بود تا به هنگام مناسب رسالت سترگ خود را انجام دهد.

شرح این دیدار هیجان‌انگیز را از قلم زنده یاد عبدالحسین زرین کوب می‌خوانیم:               (ناتمام …)

Advertisements

One response to this post.

  1. Posted by بهرام زارعپور on 5 اکتبر 2012 at 6:27 ق.ظ.

    یا حق منتظر ادامه مقاله هستم که چون تازیلته ای است بر ما طالبان که ای طالب همچو مولانا عشقی باید باشد تا شمس ات دانه نهد

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: