قصه پادشاه و شش پسر (2 – ادامه)

ادامه‌ی قصه دوم

«نمرود سال‌های بسیار متکبرانه و با ادعای خدایی حکم راند و هرچه خواست کرد.. در پایان عمر با نیش پشه‌ی ناچیزی به بیماری درمان‌ناپذیری گرفتار شد. چون عجز پزشکان آشکار گردید، دریافت که آن بلا نتیجه‌ی انکار خدا و ستمگری‌هایش بر مردم بوده است و برآن شد که توبه کند. پس، ابراهیم نبی را فراخواند و به او گفت که همه گنج‌ها و دارایی خود را در اختیار او می‌گذارد تا آن‌ها را هر طور که صلاح می‌داند در راه خدا و برای مردم مصرف کند. ابراهیم، در عوض، برای او دعا کند که خدا از گناهانش بگذرد و به او ایمانی راستین و کامل ببخشد که خدمتگذار مردم باشد. ابراهیم همان جا پیشانی بر زمین نهاد و در حال سجده برای نمرود درخواست آمرزش کرد:

ز دل بـرگـیر قفل این بیـخـبر را                   بجـنــبان سـلسـله، بگــشای در را

به ایمان، تازه گردان جان مستش                  به فضل خود، ممیران بت‌پرستش

اما دیگر دیر شده‌ بود. از حضرت حق خطاب آمد که، ᾿ای پیامبر! تو از کار او برکنار باش و غم او مخور که ما ایمان را نمی‌فروشیم!ʻ

از این گذشته، تو نمی دانی که دم آخر کدام لحظه است تا توبه کنی! . . . پسرم، غرور زیاد تو را از اسرار حقیقت دور ساخته است. تو که نمی‌دانی فردایی وجود دارد یا نه، چرا باید امروزت را به کاری بیهوده بفروشی؟ تو می‌خواهی بروی به بابِل و از هاروت و ماروت جادوگری بیاموزی، هیهات! آنان هزاران سال است که به سبب نافرمانی و سیاهکاری در چاه ویل آویزان‌اند و در حالی که دهانشان یک وجب بیشتر با آب فاصله ندارد از تشنگی در شکنجه اند. هنگامی که استاد چنین در شوربختی و فلاکت است، حالِ شاگرد چگونه خواه بود؟

چون که استادی چنین گمره بود          کی مریدش را به جنت ره بود؟

«هاروت و ماروت که فرشته بودند همینکه دل به جادوگری سپردند دیو شدند. تو اگر امروز کارِ دیوان پیشه کنی چگونه انتظار داری فردا با توبه، فرشته شوی؟ . . . نباشد که مرگ، تو را به سوی بابِل می‌کشاند؟

«پسرم، افراسیاب نفس، تو را بیژن‌وار به چاه «توهّم» افکنده و دستیارش، اکوان دیوِ زیاده‌جویی، بر آن چاه تخته سنگی افکنده که همه پهلوانان جهان هم توانِ برداشتنش را ندارند. تنها رستمی باید که سنگ از سرِ چاه «توهّم» براندازد، تو را از چاه برکشد، به خلوتگاه روحانی نزد کیخسرو روح برد، و جام جم به دستت دهد . . . رستم این کار هم پیر است که می‌تواند کژی‌ها را از تو بگیرد و راستت کند . . . چرا تو را اندکی عشق خدا و درد خلق نیست؟ برو دل به پیر فرزانه‌ای بسپار و خدمت خلق پیش گیر تا عشق حق در دلت شور برانگیزد و عزّت یابی و افکار موهوم از سرت بگریزد:

بیا مردانه در کارِ خدا باش                کمِ اغیار گیر و کار را باش

چو گردون گردِ عالم چند گردی           ز خودکامی فراتر شو به مردی

چو مردان پای نه در کوی معشوق       مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق

«قصّه منصور حلاج و عشق آسمانی سوزان او را به حق که می‌دانی؛ چرا چنین مردی را به استادی نمی‌گیری و آرزوی شاگردی هاروت و ماروت را در سر می‌پرورانی؟

پسر، که به نظر می‌رسید حوصله اش سر رفته، سری تکان داد و گفت:

«هرکس بقدر همت خود! . . . برای رسیدن به بالای نردبام، باید پله‌ها را یکی یکی طی کرد:

چنان اوجی که دارد عشق جانسوز       کس آنجا کی رسد آخر به یک روز؟

«عشق در چنان جایگاهی است که قدم من به درگاه آن هم نمی‌رسد. پس چرا ادعای بیهوده کنم؟ سحر و جادو، اما، در دو قدمی من است و با شوقی که به آن دارم موفقیتم حتمی‌ست! از اینها گذشته، خیال سحر از سرم بدر نمی‌رود و باید به آن برسم . . .»

شاه، چیزی نمانده بود که از یکدندگی پسر به خشم آید. نفس عمیقی کشید، سرش را به صورت فرزند نزدیک کرد و با لحنی پر از مهر گفت»

«عزیز من! چیزی را آرزو کن که در پیشگاه حضرت حق راست در آید و در خور تو باشد، که اگر جز این کنی فرجامی سیاه در انتظارت خواهد بود. آرزوی سحر و ساحری برانگیخته‌ی شیطان درونِ است، و ابزار نفس برای تسلط بر افکار خلق و ارضای میلِ قدرت‌طلبی و جاه‌پرستی آن. تو وقتی به راه جادوگری می روی فرمان شیطان را گردن می‌نهی،  و زمانی که به ندای دل پاسخ گویی، گام در راه عشق نهاده‌ای. از اینها گذشته، جادوگر با فریبکاری‌ و چشم‌بندی های شیطانی‌اش می‌خواهد برخلاف خواست حق و در ستیز با سیر هستی و طبیعت کار کند، و این کاری‌ست باطل و بی سرانجام؛ چرا که خواست حق و سیر طبیعی هستی بر همه امور غالب و جاری‌ست.»

پسر که به نظر می‌رسید با شنیدن سخنان پدر پای آرزوهایش اندکی سست شده، از سر کنجکاوی پرسید:

«اصولن جادو چیست و از کجا آمده و چرا آرزوی آن مرا بیقرار کرده‌ست؟ . . . آخر چرا این چیزی که مورد علاقه من است در چشم شما معیوب و پلید است؟ . . . اگر مرا از راز سحر آگاه کنی شاید بتوانیم همگام شویم.»

چهره‌ی شاه باز شد و رازجویی پسر را به فال نیک گرف و نشانه‌ی به راه آمدن دانست:

«پسرم، شاید روایتی که از حکیم محمد ترمذی نقل شده بهتر بتواند پاسخگوی رازجویی تو باشد . . . برایت می‌گویم:

«آدم و حوا پس از توبه،بار دیگر به هم رسیدند و کاشانه ای برای خود در کنجی برگزیدند. یک روز که آدم برای کاری بیرون رفته بود، ابلیس با بچه‌اش، خنّاس، نزد حوا آمد و از او خواست که لختی خنّاس را نگهداری کند تا باز گردد و او را ببرد. وقتی آدم به خانه آمد و بچه شیطان را نزد حوا دید خشمگین شد و او را سرزنش کرد که چرا خنّاس را پیش خود پذیرفته است. سپس خناس را کشت، تکه تکه کرد، و تکه‌ها را در صحرا پراکند.

«شیطان چون بازآمد و خناس را ندید او را آواز داد. تکه‌های خنّاس به هم پیوستند و بچه شیطان زاری کنان نزد پدر آمد و به آغوشش پناه برد. چند روزی گذشت و باز شیطان در غیبت آدم نزد حوا آمد و با التماس بسیار از او خواست که بچه را چند دقیقه نگه دارد تا او برود کارش را انجام دهد و قول داد که زود بازگردد. حوا از سر ترحم، بچه را پذیرفت. اما پیش از بازآمدن شیطان، آدم فرا رسید و بادیدن خنّاس در بغل حوا برآشفت و حوا را به باد سرزنش گرفت که با این کار، خودش و آدم را در آتش می‌گدازد. سپس آتشی فراهم آورد و خنّاس را در آتش سوزاند و خاکسترش را بر باد داد. شیطان بازامد و چون بچه را آنجا ندید با صدای بلند او را صدا کرد. به صدای شیطان خاکستر خنّاس به هم پیوست، بچه دوباره زنده شد و به آغوش پدر پرید.

«این ماجرا پس از چندی باز هم تکرار شد. شیطان بار دیگر نزد حوا آمد و به هزار حیله و التماش حوا را راضی کرد که بچه‌اش را نگه دارد تا برود و زود برگردد. آدم وقتی به خانه امد و خنّاس را برای بار سوم پهلوی حوا دید دود از سرش برخاست و حوا را متهم کرد که با اهریمن دمساز شده‌است و نیز دانست که شیطان نیّت پلیدی در سر می‌پروراند. پس، چاره را در آ ن دید که خناس را در آتش کباب کند و هر دو آن را بخورند تا اثری از بچه شیطان باقی نماند.

«ابلیس ساعتی بعد بازگشت و خناس را ندید. او را با آواز بلند صداکرد و خناس از درون سینه‌ی آدم و حوا فراخوان پدر را پاسخ گفت. ابلیس دست ها را از خوشحالی به هم سایید، قهقهه‌ بلندی سر داد و گفت که مقصودش همین بود. . .

مرا مقصود این بوده‌ست مادام            که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم             شود فرزند آدم مُسـتمـنـد م

گهی در سینه‌ی مردم ز خنّاس            نهم صد دام رسوایی ز وسواس

گهی صد گونه شهوت در درونش        برانگیزم، شوم در رگ چو خونش

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص      وزآن طاعت، ریا خواهم نه اخلاص

هزاران جادویی آرم دگرگون              که مردم را برم از راه بیرون ʻ

. . . و، بدین ترتیب، شیطان همنفس انسان شد . . . اکنون، پسرم؛

چو شیطان در درونت رخت بنهاد        به شلطانی نشست و تخت بنهاد

تو را در جادویی همت قوی کرد                   که تا جانت هوای جادویی کرد

«آری فرزندم، آنها که توانستند قلاده بر گردن ابلیس درون خود بیندازند و او را سرکوب کنند، عشق به حقیقت و خلق را راه خود ساختند و رستگار شدند. شیطان با آنها کاری ندارد. ولی نگاهی به دور و بر خود بینداز و ببین که:

درافکنده‌ست خلقی را به غم در           همه گیتی برآورده به هم در

و این وسوسه‌ی اوست که راهت را زده، آرزوی جادوگری را در ذهنت برانگیخته، و تو را اسیر و سرگرم اوهام ساخته است. اکنون از تو می‌خواهم بروی و با خودت خلوت کنی، زمانی به تفکر و مراقبه بنشینی، از حق و باطن دوستان حق همت بطلبی تا شاید نور عنایت بر دلت بتابد و راهت روشن گردد . . . برو، پسرم . . . برو!»

شب فرارسیده بود. پسر، متفکرانه، خواسته‌ی پدر را که شاه او هم بود پذیرفت و به خلوت رفت و به تفکر و مراقبه نشست . . .

سحرگاه بود و او سوار بر اسبی راهوار از بابِل بیرون می‌شد تا به شهر و دیار خود بازگردد. از دیدار با هاروت و ماروت و آموزش‌هایی که از آنان گرفته بود احساس رضایت می‌کرد. این رضایت، حال خوشی به او داده بود. استادانش به او گوشزد کرده بودند که در شهر بابل اجازه‌ی جادوگری ندارد.

ذوق‌زده، همچنان که می‌رفت، در پی آن بود تا فرصتی بیابد و قدرت سحر خود را بیازماید. جاده اصلی پر از رفت‎و‌آمد بود. مسافتی از شهر دور شده بود که گودالی در کنار جاده نظرش را گرفت. در داخل گودال استخوان‌های زیادی، ظاهرن متعلق به یک حیوان، پراکنده بود. شاهزاده لحظه‌ای، خیره به استخوان‌ها، در آنجا درنگ کرد و با خود اندیشید که: ᾿چه بهتر که با زنده کردن این حیوان قدرت ساحری خود را بیازمایم!ʻ

در پی این اندیشه، از اسب به زیر آمد، لختی در کنار گودال ایستاد، و به استخوا‌ن‌ها خیره شد. مردم کنجکاو هم در کنار جاده به تماشای او ایستادند ولی نمی‌فهمیدند چه چیزی در آن گودال سوار را به خود جلب کرده است. شاهزاده، اما، بی اعتنا به

«نمرود سال‌های بسیار متکبرانه و با ادعای خدایی حکم راند و هرچه خواست کرد.. در پایان عمر با نیش پشه‌ی ناچیزی به بیماری درمان‌ناپذیری گرفتار شد. چون عجز پزشکان آشکار گردید، دریافت که آن بلا نتیجه‌ی انکار خدا و ستمگری‌هایش بر مردم بوده است و برآن شد که توبه کند. پس، ابراهیم نبی را فراخواند و به او گفت که همه گنج‌ها و دارایی خود را در اختیار او می‌گذارد تا آن‌ها را هر طور که صلاح می‌داند در راه خدا و برای مردم مصرف کند. ابراهیم، در عوض، برای او دعا کند که خدا از گناهانش بگذرد و به او ایمانی راستین و کامل ببخشد که خدمتگذار مردم باشد. ابراهیم همان جا پیشانی بر زمین نهاد و در حال سجده برای نمرود درخواست آمرزش کرد:

ز دل بـرگـیر قفل این بیـخـبر را                   بجـنــبان سـلسـله، بگــشای در را

به ایمان، تازه گردان جان مستش                  به فضل خود، ممیران بت‌پرستش

اما دیگر دیر شده‌ بود. از حضرت حق خطاب آمد که، ᾿ای پیامبر! تو از کار او برکنار باش و غم او مخور که ما ایمان را نمی‌فروشیم!ʻ

از این گذشته، تو نمی دانی که دم آخر کدام لحظه است تا توبه کنی! . . . پسرم، غرور زیاد تو را از اسرار حقیقت دور ساخته است. تو که نمی‌دانی فردایی وجود دارد یا نه، چرا باید امروزت را به کاری بیهوده بفروشی؟ تو می‌خواهی بروی به بابِل و از هاروت و ماروت جادوگری بیاموزی، هیهات! آنان هزاران سال است که به سبب نافرمانی و سیاهکاری در چاه ویل آویزان‌اند و در حالی که دهانشان یک وجب بیشتر با آب فاصله ندارد از تشنگی در شکنجه اند. هنگامی که استاد چنین در شوربختی و فلاکت است، حالِ شاگرد چگونه خواه بود؟

چون که استادی چنین گمره بود          کی مریدش را به جنت ره بود؟

«هاروت و ماروت که فرشته بودند همینکه دل به جادوگری سپردند دیو شدند. تو اگر امروز کارِ دیوان پیشه کنی چگونه انتظار داری فردا با توبه، فرشته شوی؟ . . . نباشد که مرگ، تو را به سوی بابِل می‌کشاند؟

«پسرم، افراسیاب نفس، تو را بیژن‌وار به چاه «توهّم» افکنده و دستیارش، اکوان دیوِ زیاده‌جویی، بر آن چاه تخته سنگی افکنده که همه پهلوانان جهان هم توانِ برداشتنش را ندارند. تنها رستمی باید که سنگ از سرِ چاه «توهّم» براندازد، تو را از چاه برکشد، به خلوتگاه روحانی نزد کیخسرو روح برد، و جام جم به دستت دهد . . . رستم این کار هم پیر است که می‌تواند کژی‌ها را از تو بگیرد و راستت کند . . . چرا تو را اندکی عشق خدا و درد خلق نیست؟ برو دل به پیر فرزانه‌ای بسپار و خدمت خلق پیش گیر تا عشق حق در دلت شور برانگیزد و عزّت یابی و افکار موهوم از سرت بگریزد:

بیا مردانه در کارِ خدا باش                کمِ اغیار گیر و کار را باش

چو گردون گردِ عالم چند گردی           ز خودکامی فراتر شو به مردی

چو مردان پای نه در کوی معشوق       مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق

«قصّه منصور حلاج و عشق آسمانی سوزان او را به حق که می‌دانی؛ چرا چنین مردی را به استادی نمی‌گیری و آرزوی شاگردی هاروت و ماروت را در سر می‌پرورانی؟

پسر، که به نظر می‌رسید حوصله اش سر رفته، سری تکان داد و گفت:

«هرکس بقدر همت خود! . . . برای رسیدن به بالای نردبام، باید پله‌ها را یکی یکی طی کرد:

چنان اوجی که دارد عشق جانسوز       کس آنجا کی رسد آخر به یک روز؟

«عشق در چنان جایگاهی است که قدم من به درگاه آن هم نمی‌رسد. پس چرا ادعای بیهوده کنم؟ سحر و جادو، اما، در دو قدمی من است و با شوقی که به آن دارم موفقیتم حتمی‌ست! از اینها گذشته، خیال سحر از سرم بدر نمی‌رود و باید به آن برسم . . .»

شاه، چیزی نمانده بود که از یکدندگی پسر به خشم آید. نفس عمیقی کشید، سرش را به صورت فرزند نزدیک کرد و با لحنی پر از مهر گفت»

«عزیز من! چیزی را آرزو کن که در پیشگاه حضرت حق راست در آید و در خور تو باشد، که اگر جز این کنی فرجامی سیاه در انتظارت خواهد بود. آرزوی سحر و ساحری برانگیخته‌ی شیطان درونِ است، و ابزار نفس برای تسلط بر افکار خلق و ارضای میلِ قدرت‌طلبی و جاه‌پرستی آن. تو وقتی به راه جادوگری می روی فرمان شیطان را گردن می‌نهی،  و زمانی که به ندای دل پاسخ گویی، گام در راه عشق نهاده‌ای. از اینها گذشته، جادوگر با فریبکاری‌ و چشم‌بندی های شیطانی‌اش می‌خواهد برخلاف خواست حق و در ستیز با سیر هستی و طبیعت کار کند، و این کاری‌ست باطل و بی سرانجام؛ چرا که خواست حق و سیر طبیعی هستی بر همه امور غالب و جاری‌ست.»

پسر که به نظر می‌رسید با شنیدن سخنان پدر پای آرزوهایش اندکی سست شده، از سر کنجکاوی پرسید:

«اصولن جادو چیست و از کجا آمده و چرا آرزوی آن مرا بیقرار کرده‌ست؟ . . . آخر چرا این چیزی که مورد علاقه من است در چشم شما معیوب و پلید است؟ . . . اگر مرا از راز سحر آگاه کنی شاید بتوانیم همگام شویم.»

چهره‌ی شاه باز شد و رازجویی پسر را به فال نیک گرف و نشانه‌ی به راه آمدن دانست:

«پسرم، شاید روایتی که از حکیم محمد ترمذی نقل شده بهتر بتواند پاسخگوی رازجویی تو باشد . . . برایت می‌گویم:

«آدم و حوا پس از توبه،بار دیگر به هم رسیدند و کاشانه ای برای خود در کنجی برگزیدند. یک روز که آدم برای کاری بیرون رفته بود، ابلیس با بچه‌اش، خنّاس، نزد حوا آمد و از او خواست که لختی خنّاس را نگهداری کند تا باز گردد و او را ببرد. وقتی آدم به خانه آمد و بچه شیطان را نزد حوا دید خشمگین شد و او را سرزنش کرد که چرا خنّاس را پیش خود پذیرفته است. سپس خناس را کشت، تکه تکه کرد، و تکه‌ها را در صحرا پراکند.

«شیطان چون بازآمد و خناس را ندید او را آواز داد. تکه‌های خنّاس به هم پیوستند و بچه شیطان زاری کنان نزد پدر آمد و به آغوشش پناه برد. چند روزی گذشت و باز شیطان در غیبت آدم نزد حوا آمد و با التماس بسیار از او خواست که بچه را چند دقیقه نگه دارد تا او برود کارش را انجام دهد و قول داد که زود بازگردد. حوا از سر ترحم، بچه را پذیرفت. اما پیش از بازآمدن شیطان، آدم فرا رسید و بادیدن خنّاس در بغل حوا برآشفت و حوا را به باد سرزنش گرفت که با این کار، خودش و آدم را در آتش می‌گدازد. سپس آتشی فراهم آورد و خنّاس را در آتش سوزاند و خاکسترش را بر باد داد. شیطان بازامد و چون بچه را آنجا ندید با صدای بلند او را صدا کرد. به صدای شیطان خاکستر خنّاس به هم پیوست، بچه دوباره زنده شد و به آغوش پدر پرید.

«این ماجرا پس از چندی باز هم تکرار شد. شیطان بار دیگر نزد حوا آمد و به هزار حیله و التماش حوا را راضی کرد که بچه‌اش را نگه دارد تا برود و زود برگردد. آدم وقتی به خانه امد و خنّاس را برای بار سوم پهلوی حوا دید دود از سرش برخاست و حوا را متهم کرد که با اهریمن دمساز شده‌است و نیز دانست که شیطان نیّت پلیدی در سر می‌پروراند. پس، چاره را در آ ن دید که خناس را در آتش کباب کند و هر دو آن را بخورند تا اثری از بچه شیطان باقی نماند.

«ابلیس ساعتی بعد بازگشت و خناس را ندید. او را با آواز بلند صداکرد و خناس از درون سینه‌ی آدم و حوا فراخوان پدر را پاسخ گفت. ابلیس دست ها را از خوشحالی به هم سایید، قهقهه‌ بلندی سر داد و گفت که مقصودش همین بود. . .

مرا مقصود این بوده‌ست مادام            که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم             شود فرزند آدم مُسـتمـنـد م

گهی در سینه‌ی مردم ز خنّاس            نهم صد دام رسوایی ز وسواس

گهی صد گونه شهوت در درونش        برانگیزم، شوم در رگ چو خونش

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص      وزآن طاعت، ریا خواهم نه اخلاص

هزاران جادویی آرم دگرگون              که مردم را برم از راه بیرون ʻ

. . . و، بدین ترتیب، شیطان همنفس انسان شد . . . اکنون، پسرم؛

چو شیطان در درونت رخت بنهاد        به شلطانی نشست و تخت بنهاد

تو را در جادویی همت قوی کرد                   که تا جانت هوای جادویی کرد

«آری فرزندم، آنها که توانستند قلاده بر گردن ابلیس درون خود بیندازند و او را سرکوب کنند، عشق به حقیقت و خلق را راه خود ساختند و رستگار شدند. شیطان با آنها کاری ندارد. ولی نگاهی به دور و بر خود بینداز و ببین که:

درافکنده‌ست خلقی را به غم در           همه گیتی برآورده به هم در

و این وسوسه‌ی اوست که راهت را زده، آرزوی جادوگری را در ذهنت برانگیخته، و تو را اسیر و سرگرم اوهام ساخته است. اکنون از تو می‌خواهم بروی و با خودت خلوت کنی، زمانی به تفکر و مراقبه بنشینی، از حق و باطن دوستان حق همت بطلبی تا شاید نور عنایت بر دلت بتابد و راهت روشن گردد . . . برو، پسرم . . . برو!»

شب فرارسیده بود. پسر، متفکرانه، خواسته‌ی پدر را که شاه او هم بود پذیرفت و به خلوت رفت و به تفکر و مراقبه نشست . . .

سحرگاه بود و او سوار بر اسبی راهوار از بابِل بیرون می‌شد تا به شهر و دیار خود بازگردد. از دیدار با هاروت و ماروت و آموزش‌هایی که از آنان گرفته بود احساس رضایت می‌کرد. این رضایت، حال خوشی به او داده بود. استادانش به او گوشزد کرده بودند که در شهر بابل اجازه‌ی جادوگری ندارد.

ذوق‌زده، همچنان که می‌رفت، در پی آن بود تا فرصتی بیابد و قدرت سحر خود را بیازماید. جاده اصلی پر از رفت‎و‌آمد بود. مسافتی از شهر دور شده بود که گودالی در کنار جاده نظرش را گرفت. در داخل گودال استخوان‌های زیادی، ظاهرن متعلق به یک حیوان، پراکنده بود. شاهزاده لحظه‌ای، خیره به استخوان‌ها، در آنجا درنگ کرد و با خود اندیشید که: ᾿چه بهتر که با زنده کردن این حیوان قدرت ساحری خود را بیازمایم!ʻ

در پی این اندیشه، از اسب به زیر آمد، لختی در کنار گودال ایستاد، و به استخوا‌ن‌ها خیره شد. مردم کنجکاو هم در کنار جاده به تماشای او ایستادند ولی نمی‌فهمیدند چه چیزی در آن گودال سوار را به خود جلب کرده است. شاهزاده، اما، بی اعتنا به دیگران بازوان خود را گشود و هر دو پنجه خود را به سوی استخوان‌ها گرفت و در حالی که همه هوش و حواس خود را بر آنها متمرکز کرده بود، زیرلب مشغول وردخوانی گردید. دقیقه‌ای نگذشت که در استخوان‌ها جنبشی پدیدار شد. شاهزاده به وردخوانی ادامه داد. استخوان‌ها یکی یکی به هم چسبیدند، و لحظه‌ای نگدشت که پوست روی آنها ظاهر شد تا جایی که شکل یک حیوان به خود گرفتند. مردم رهگذر که به آنجا می‌رسیدند  به انبوه تماشگران می‌پیوستند و حیرتزده به تماشای صحنه و آنچه در شرف روی دادن بود می‌ایستادند. حیوان شروع به جنبیدن کرد و بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر و به صورت یک اژدهای عظیم و هراس‌انگیز در آمد! اژدها چشمان آتشناک خود را به شاهزاده دوخته بود و ناگهان به وی یورش برد. شاهزاده با هراسی نگفتنی برگشت و به شتاب بر اسب پرید تا بگریزد، اما هرگز چنین فرصتی نیافت. اژدها با یورشی دیگر اسب و سوار را بلعید. صدای خردشدن استخوان‌هایشان را مردم شنیدند و پا به فرار گذاشتند . . .

شاهزاده از صدای خردشدن استخوان‌ها و درد شدید، فریادی کشید و از حال مراقبه به در آمد و به پشت بر زمین افتاد. بدنش خیس عرق شده و نفسش به شماره افتاده بود و ناله می‌کرد. پس از چند لحظه‌ که اندکی به خود آمد چشمانش را گشود. اژدها ناپدید شده و پدرش بر بالین او نشسته و شقیقه‌ های او را به آرامی نوازش می‌داد. به دشواری به پهلو چرخید و کوشید خود را در آغوش پدر جای دهد:

«چه واقعه‌ی وحشتناکی! . . .»

شاه، تنگ اورا در آغوش فشرد. لبخندی بر لبانش نقش شد؛ انگار می‌دانست چه بر او گذشته است.

پسر بازوی پدر را فشرد و با صدایی که به ناله بیشتر شباهت داشت گفت:

«کمکم کن پدر، خواهش می‌کنم . . . راه حقیقت را نشانم بده!»

 

دیگران بازوان خود را گشود و هر دو پنجه خود را به سوی استخوان‌ها گرفت و در حالی که همه هوش و حواس خود را بر آنها متمرکز کرده بود، زیرلب مشغول وردخوانی گردید. دقیقه‌ای نگذشت که در استخوان‌ها جنبشی پدیدار شد. شاهزاده به وردخوانی ادامه داد. استخوان‌ها یکی یکی به هم چسبیدند، و لحظه‌ای نگدشت که پوست روی آنها ظاهر شد تا جایی که شکل یک حیوان به خود گرفتند. مردم رهگذر که به آنجا می‌رسیدند  به انبوه تماشگران می‌پیوستند و حیرتزده به تماشای صحنه و آنچه در شرف روی دادن بود می‌ایستادند. حیوان شروع به جنبیدن کرد و بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر و به صورت یک اژدهای عظیم و هراس‌انگیز در آمد! اژدها چشمان آتشناک خود را به شاهزاده دوخته بود و ناگهان به وی یورش برد. شاهزاده با هراسی نگفتنی برگشت و به شتاب بر اسب پرید تا بگریزد، اما هرگز چنین فرصتی نیافت. اژدها با یورشی دیگر اسب و سوار را بلعید. صدای خردشدن استخوان‌هایشان را مردم شنیدند و پا به فرار گذاشتند . . .

شاهزاده از صدای خردشدن استخوان‌ها و درد شدید، فریادی کشید و از حال مراقبه به در آمد و به پشت بر زمین افتاد. بدنش خیس عرق شده و نفسش به شماره افتاده بود و ناله می‌کرد. پس از چند لحظه‌ که اندکی به خود آمد چشمانش را گشود. اژدها ناپدید شده و پدرش بر بالین او نشسته و شقیقه‌ های او را به آرامی نوازش می‌داد. به دشواری به پهلو چرخید و کوشید خود را در آغوش پدر جای دهد:

«چه واقعه‌ی وحشتناکی! . . .»

شاه، تنگ اورا در آغوش فشرد. لبخندی بر لبانش نقش شد؛ انگار می‌دانست چه بر او گذشته است.

پسر بازوی پدر را فشرد و با صدایی که به ناله بیشتر شباهت داشت گفت:

«کمکم کن پدر، خواهش می‌کنم . . . راه حقیقت را نشانم بده!»

 

Advertisements

2 responses to this post.

  1. […] قصه پادشاه و شش پسر (2 – ادامه). Like this:LikeBe the first to like this. […]

    پاسخ

  2. Posted by ملیحه on 13 سپتامبر 2012 at 9:08 ق.ظ.

    درود بر شما، بسیار جالب و آموزنده بود.
    با سپاس فراوان

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: