پادشاه و شش پسر (2)

قصه‌هایی که ار این پس، زیر سرنام «پادشاه و شش پسر» می‌خوانید برداشتی نو است  از کتاب  الاهیـنامه‌

– بدون گسستن از اندیشه‌  نویسنده اصلی آن، فریدالدین عطار نیشابوری‌ –

که پیش از این در فصلنامه صوفی به چاپ رسیده است.

«وهم» و آرزوی جادوگری

(برداشتی آزاد از الاهی نامه  عطار نیشابوری)

کریم زیّانی

الا ای مشک جان، بگشای نافه                   که هستی نایب دارالخلافه

چو امر روح ربّانی تو داری            سریر ملک روحانی تو داری

هم عالمی به کلی بسته ی توست       زمین  و آسمان پیوسته ی توست

تویی پیوسته و از ما بریده              ز دیده دور و اندر عین دیده

بهشت و دوزخ و روز قیامت           همه از بهر نامت یک علامت

تو چو صد آفتابی، گر بتابی             کند هر ذرّه ات صد آفتابی

چو نه در آسمان نه در زمینی          کجایی؟ نزد رب العالمینی

همه چیزی تویی و هیچ هم تو                   چه گویم؟ راستی و پیچه هم تو

پیشینه

          در این عالم پادشاهی هست که شش فرزند دارد و هر کدام یگانه ای هستند. قلمرو پادشاه سرزمینی است بی مرز و انتها. فرزندان شاه، گاه به اغوای این و آن، تن به غرور می دهند و به راه خودسری می‌روند؛ چرا که هنوز به بلوغ معنوی نرسیده اند. شاه روزی اندیشید که هرگاه آنها فرمان‌پذیر گردند و سر به راه حقیقت آورند، دیگر دغدغه‌ی خاطری نداشته و بر سراسر قلمرو خود حاکم مطلق خواهد بود و سلطنتی روحانی خواهد داشت.

          بدان که آن پادشاه تو هستی و فرزندانت، نیروهای باطنی تو!

تویی شاه و خلیفه جاودانه                  پسر داری شش و هریک یگانه

یکی نفس است و در محسوس جایش    یکی شیطان و در موهوم رایش

یکی عقل است و معقولات گوید                   یکی علم است و معلومات جوید

      یکی فقرست و معدومات خواهد            یکی توحید و کل، یک ذات خواهد

)قصه‌ی یکم را در تاریخ 9 اوت 2012 خواندید. اینک قصه‌ی دوم:

* * *

قصه‌ی دوم:

          بامداد روز بعد، مرید به دنبال مراقبه‌ی طولانی شب پیش، سبکی و آرامشی عمیق در خود احساس می کرد. در عین حال، ناشکیبا در انتظار دیدار پیر بود. ساعتی نگذشت که پیر به دیدار او رفت. مرید به نشانه ی درود، «یاحق» گفت و پیر «یا حق» او را پاسخ داد و از حال او پرسید. مرید آنچه را بر او گذشته بود باز گفت.

          پیر سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و لبخنی حاکی از رضایت بر چهره اش نشست. آنگاه گفت:

          «خوب است پسرم، خوب است. از عشق همت خواه و ادامه بده  . . . یاحق»

          سپس برخاست، دستی بر شانه ی مرید زد و او را به حال خود گذاشت و رفت . . .

رنگ بازی ها و نقش پردازی های آخرین دم خورشید، درافق باختر رو به تیرگی می رفت و در سوی دیگر آسمان، ستارگان یکی یکی و چندتا چند تا نور حضور خود را بر چشمان مشتاق می تابیدند.

          مرید پس از شست و شوی کامل، دقایقی به نیایش گذراند و سپس به مراقبه نشست.

*        *        *

          شاه فرزند دوم را به حضور خواند:

          «بگو ببینم پسرم، خواسته اصلی تو چیست و به دنبال چه هستی؟»

          پسر، انگار که در بیان خواسته اش تردید دارد، چند دقیقه ای را به سکوت سپری کرد و پس از آن که عزمش را جزم کرد گفت:

          «می خواهم جادو بیاموزم . .  بله، عاشق جادوگری هستم!»

          شاه با ناخرسندی گفت:

          «به نظر می رسد که از زبان دیو سخن می گویی!»

          پسر لبخندی زد و با لحنی حاکی از اطمینان ادامه داد:

          » ببینید پدر! اگر جادوگری یاد بگیرم به هرچیز دیگر که بخواهم، می رسم. مثلن، در هر زمان هرجا که بخواهم می توانم حضور پیدا کنم  . . . می توانم هرجا که دلم خواست خانه کنم و شاد باشم؛ می توانم به اقتضای زمان و خواست خودم در جنگ باشم یا در صلح و آرامش، و خاور و باختر را جولانگاه خود بسازم . . . مثلن یک روز پرنده ای شوم و دشت و کوه و رودخانه را زیر بال بگیرم ، و یک روز مثل آدم ها زندگی کنم  . . . یک روز مانند پلنگ، آشیانه درکوه داشته باشم و یک روز چون نهنگ، شناور دریاهای شور بشوم . . . می توانم، بی پرده ، همه زیبارویان عالم را ببینم و با هر کدام در خلوت بنشینم . . . مختصر این که به هر چیز و هرجا که می خواهم راه پیدا کنم و فرمان خود را از زمین تا ماه جاری وساری سازم . . . شما خودت کمی بیاندیش، که آیا از این بهتر و کامل تر چیزی می تواند وجود داشته باشد؟. . .

          شاه کاملاً شگفت زده شده بود، گویی انتظار چنین آرزویی از پسرش نداشت:

          «درست حدس زدم؛ یا تو از زبان دیو حرف می زنی، یا دیو با زبان تو سخن می گوید. این آرزو خواسته‌ی اهریمن است! اگر نتوانی خود را از بند این آرزو برهانی، در ادبار شیطان پرستی دست و پا خواهی زد. چقدر باید از خدا و حقیقت به دور باشی که می خواهی کار دیوان را پیشه کنی. در این کار، اندک نشنه‌ای از خدمت به درماندگان و بندگان خدا نمی بینم. جادوگری حاصلی جز ریا و تقلب و فریب به خورد مردم دادن ندارد. آدم ریاکار و مردم فریب، در پیشگاه حق، بی تردید، یک دوزخی بیش نیست، چنانکه آن نانوای عهد شبلی.»

          پسر پرسید:

          «نانوای جادوگر؟»

          «گفتم که! . . . ریاکاری و خلق فریبی هم نوعی جادوگری است. . . قصه از این قرار است که ، نانوایی بود که آوازه‌ی فرزانگی و وارستگی شبلی خراسانی را شنیده بود و اگرچه هرگز او را ندیده بود و نمی‌شناخت، ولی آرزوی دیدار او را داشت. این آرزو چنان او را دلمشغول ساخته بود که دوستانش هم می‌دانستند. مختصر آن که، به دلیل نقل هایی که در باره‌‌اش شنیده بود عاشق و بیقرار او شده بود.

          یک روز شبلی از راهی دور در رسید و بر دکان نانوا گذر کرد. آن مرد خدا گویا دلش از راز نانوا آگاه بود. لحظه ای بر دکان نانوا درنگ کرد، سپس گرده ای نان برداشت و آهنگ رفتن کرد. نانوا بیدرنگ، مچ شبلی را گرفت، نان را از دست او بیرون کشید و با خشونت داد زد:

» نون مفت به کسی نمیدم!»

شبلی هیچ نگفت و رفت. چند لحظه بعد، رهگذری که شبلی را می شناخت و دورادور ناظر ماجرا بود، پیش آمد و به نانوا گفت :

» این مرد همان شبلی بود که آرزوی دیدارش را داشتی! چه  شد که از دادن یک گرده نان به او مضایقه کردی؟»

مرد نانوا، دست بر سر زنان، دکان را رها کرد و پریشان حال به دنبال شبلی دوید. بیرون شهر شبلی را یافت، به پایش افتاد و زاری کنان، طلب بخایش کرد. شبلی، پس از دقایقی که نانوا همچنان بر خاک افتاده و عذر تقصیر می خواست، او را از زمین بلند کرد. مرد گریان گفت:

«ای بزرگوار، بگو چه کنم که جبران این بی ادبی بشود؟  . . . من گناهکارم و بخشش از

توست!»

شبلی لختی در او نگریست، سپس گفت:

«برو، برای فردا سفره ای تدارک ببین و مردم شهر را هم دعوت کن!»

مرد نانوا با فروتنی بسیار سپاس گفت و با دلی شاد رفت و به تدارک سفره پرداخت. خانه را ، که بسی بزرگ بود، به بهترین شکلی آراست و سفره ای چید که بهتر از آن شدنی نبود؛ چنان که صد دینار زر خرج آن شد. آنگاه مردم را از هر طبقه به ضیافت فرا خواند و به همه خبر داد که جناب شبلی ضیافت را به قدوم خود مزین خواهد ساخت.

دعوت با تشریفات و احترام بسیار برگزار گردید. اما، بر سر سفره مردی شوریده حال، شبلی را گفت :

«من با خیر و شر کاری ندارم؛ فقط می خواهم بدانم دوزخی کیست و بهشتی کدام است؟»

شبلی بی تأمل پاسخ داد:

«اگر می خواهی یک دوزخی را ببینی، به صاحب سفره ما نگاه کن!  . . . او ازدادن یک گرده نان در راه خدا مضایقه کرد ولی برای رضای ما صد دینار زر خرج کرد. این همه خرج را برای خاطر شبلی روی دست خود می گذارد، ولی تا قیامت هم یک قرص نان به خاطر خدا به یک نیازمند نمی دهد . .  اگر یک گرده نان، بی ترش‌رویی به نیازمندان می داد بی گمان، او بهشتی بود!»

چون قصه گویی شاه به پایان رسید، پسر گفت:

» ولی پدر، من از آرزوی جادوگری گفتم، و تو حرف از ریا پیش کشیدی. جادوگر سود کارش به خودش می رسد و لازمه‌اش زیان دیگران نیست. در حالی که ریاکار، دورویی می کند.»

«تو این طور می پنداری، اما نکته ای را که توجه نمی کنی این است که جادوگری بالاترین حد تقلب و ریاکاری است. جادوگر هرگز یک رو و یک رنگ ندارد؛ چیزی است اما چیز دیگر نشان می دهد. اهریمن است و خود را فرشته می نمایاند. مردم را به سادگی می فریبد. گنجشک را بلبل به مردم می فروشد.  . .  دوغ  نشان می دهد ولی دوشاب فروش است.  . .        جادوگری یعنی تقلب در کار خلق.  ریا هم تقلب در کار مردم است؛ جو فروش گندم نما! تو در دام دنیا گرفتار شده ای که می خواهی جادوگری پیشه کنی. دنیا خودش، جادوگری هست که همه‌ی دل خفتگان مثل تو را در دام خود گرفتار می سازد. این قصه را هم بشنو شاید وضع خود را دریابی.

«عارفی بیدار دل همیشه در دعا آرزو می کرد که چهره‌ی واقعی دنیا را به رأی العین ببیند. یک روز به راهی می رفت و گام در سفر داشت. از دور موجودی را دید که می آید. چون نزدیک شد، زنی بود خوش قامت و خوشخرام با ظاهری عجیب. نزدیک‌تر رفت و به دقت، سراپای شگفتی آور او را برانداز کرد. در دلش گذشت که، ᾿با همه‌ی زیبایی باید عفریته ای باشد که ظاهری فریبنده برای خود آراسته ولی چگونه ممکن است؟ مثل طاووس می خرامد! به نظر می رسد نقابی بر چهره دارد. تنها چشمان خیره کننده و نافذش، که افسون از آن ساطع است، حقیقی می نماید.᾿

روی نقابی که بر چهره داشت، صورت زیبایی نقش شده بود با رنگ هایی چشمگیر و نوازشگر. پوشاک زن، صد تکه و صد رنگ داشت و مناظر بسیا ر زیبایی بر تکه های آن نقاشی شده بود. یک دستش، همچون پر طاووس، هزاران نقش و نگار درخشان و متغیر بر خود داشت و دست دیگرش را پشت سر پنهان کرده بود.  مرد قطره های خونی را که از آن می‌چکید بر روی زمین دید. بوی خوش‌آیندی از او در فضا پخش می‌شد.

عارف، همچنان که چشم بر رنگ‌ها و نقش و نگارهای فریبنده‌ او داشت، به او نزدیک شد و پرسید:

«تو کیستی با چنین ظاهر عجیب؟»

زن با عشوه پاسخ داد:

«من همانم که آرزوی دیدارش را داشتی!»

«من؟.. آرزوی دیدار تو…؟»

«بله، من آرزوی توام … «

عارف، حیرتزده به او می‌نگریست. زن ادامه داد:

«آرزوی تو، دنیا … «

مرد زبانش به لکنت افتاد:

«تو … تو دنیا هستی؟»

«درسته، من دنیا هستم!»

و چرخی زد تا زرق و برق‌های رنگ‌ها و آریشش بیشتر نمایان شود. عارف گفت:

«ولی آرزوی من این بود که دنیا را بی نقاب ببینم … بگو ببینم، اگر دنیایی، چرا رویت را در نقاب پنهان کرده‌ای؟»

زن خنده‌ی بلندی سر داد و عشوه کنان پاسخ داد:

«این را تو فهمیدی؛ همه کس متوجه نمی شود که من نقاب دارم. آن‌ها که مرا دوست می‌دارند، همین طور که حالا هستم می‌بینند و به نقاب‌پوشی من پی نمی‌برند.»

«ولی زیبایی تو مرا فریب نداد و لحظه‌ای که تو را دیدم، با خود گفتم، باید عفریته‌ای باشد.»

بار دیگر صدای قهقهه‌ی زن در فضا پیچید:

«درست پنداشتی، ببین … «

و نقاب از چهره برگرفت. پیرزنی عجوزه و خمیده ‌پشت نمایان گردید. در چشم به همزدنی آن گییسوان شبق مانند پُر شکن سپید شد و هر تارِ آن شکل منقار عقاب به خود گرفت. خنده‌ی بدصدای عجوزه، دندان‌های زرد و سیاه و بدریخت او را آشکار ساخت و بوی تعفن دهانش را در فضا منتشر کرد.

عارف که از دیدن این منظره تکان خورده‌بود، به حیرت افتاد:

» چرا یک دستت خون‌آلودست؟»

» عاشقانم را با همین دست کشته و … می‌کشم!»

«پس دست دیگرت چرا پُر نقش و نگار است؟»

«این دستی‌ست که بر گردن شیفتگانم می‌اندازم تا آن‌ها را دلداده‌ خود کنم!»

عارف لختی سراپای او را برانداز کرد:

«با دست و پنجه‌ی خون‌آلود، این ارایش دروغین و جامه رنگارنگ به چه کار می‌آید؟»

لبخند بی نمکی بر رخسار فرتوت زن نقش شد:

«اگر این آرایش و پوشش پُر زرق و برق نباشد چگونه می‌توانم مردم را بفریبم و پابند خود کنم؟ اینها ابزارهای سحر و افسون من اند.»

مرد حیرتش بیشتر شد و،لاحول‌گویان، پرسید:

چرا خود را در نقاب می‌پوشی و حقیقت را برای همه عریان نمی‌کنی؟»

«تو که عارف و فرزانه‌ای! … این دیگر چه سؤال ابلهانه‌ای است؟ اگر نقاب نزنم که کسی دلباخته‌ام نمی‌شود!»

«پناه بر خدا! … بر خلق خدا رحم نداری که فریبشان می‌دهی، افسونشان می‌کنی، و سپس به زاری و خواری می‌کُشی؟»

«من رحم نمی‌دانم …»

«اندکی مهر و مروت چطور؟»

عجوزه پا به پا شد، چرخی زد و گفت:

«ببین، کار من این است که افسونگری کنم، مردم را به دام اندازم، و اسیر خود کنم. من جادوگرم. در کار جادوگری که مهر و محبت جایی ندارد!»

عجوزه این بگفت و با چرخشی دیگر، دوباره به صورت زنی زیباروی و خوشخرام در آمد. خنده‌ای دل‌انگیز سر داد و چون طاووس مست از آنجا دور شد.

مرد عارف چند لحظه‌ای انگشت به دهان در جا خشکش زد و چون به خود آمد سری تکان داد و متفکرانه به راه خود رفت.

قصه به آخر رسید. شاه به فرزند گفت:

«حالا بگو ببینم، تو هم می‌خواهی مانند دنیا، زیباظاهر و زشت باطن باشی و دروغ و ریا به خورد خلق دهی؟»

«نه پدر، من قصد ندارم اسیر و برده‌ی دنیا باشم … اگر در آرزوی دانش جادوگری هستم برای آنست که دنیا را اسیر و برده‌ی خود سازم … شما مردم را ببینید … هرکدام خواسته‌ای دارند و آرزویی. هرکاری که می‌کنند برای آن است که آرزوی خود را برآورده سازند. خوب، من چرا چنین نباشم؟ روزگار، روزگارِ نفس است … من هم اگر بتوانم به آرزوی خود برسم، به کمک سحر و جادو زندگی و همه‌‌ی خواسته‌هایم تامین می‌شود.  قصد دارم هرچه زودتر بروم به بابِل نزد هاروت و ماروت و فن‌های جادوگری را از آنها بیاموزم. می‌گویند، درِ توبه همبشه بازست؛ در آخر کار هم توبه خواهم کرد و رستگار خواهم شد! … مگر این چه عیب دارد؟»

شاه با آنکه از پاسخ پسر اوقاتش بسیار تلخ شد ولی اصلن به روی خود نیاورد:

«آخر کار توبه می‌کنی؟ … چه حماقتی! آن موقع دیگر بسیار دیر شده … درِ توبه برای کسی بازست که ندانسته راه خطا می‌رود و چون می‌فهمد که راه خطا رفته پشیمان می‌شود و توبه می‌کند، و برای کسی که آگاهانه گام در راه خطا می‌نهد توبه پذیرفته نیست، همان طور که توبه نمرود پذیرفته نشد.»

پسر کنجکاوانه پرسید:

«توبه‌ی نمرود؟ … موضوع چیست؟»

(ادامه دارد)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: