پادشاه و شش پسر: قصّه‌ی یک (ادامه)

        پری حالتی جدی به خود گرفت، اندکی از او دور شد، و با لحنی قاطع که جای هیچ پرسشی باقی نمی‌گداشت گفت:

      «حالا که منو شناخته‌ای و کمی هم خودتو، به آسونی می‌تونی . . . فراموش کن!»

      دختر شاه پریان با گفتن آخرین کلام، مانند بخار، رفته رفته رقیق شد و سرانجام ناپدید گردید.

دریاچه دوباره در آرامشی وصف ‌ناپذیر فرو رفت. نسیم خنک و بسیار ملایمی جریان داشت . . .

***

      سپیده سر زده بود و روشنایی افق خبر از دمیدن آفتاب می‌داد.

      پسر مراقبه‌اش به پایان رسید و چشم گشود.  به آرامی از حا برخاست و در کنار پنجره به تماشای رنگبازی‌های افق خاور ایستاد.  احساس رهایی و شکفتگی سراسر وجودش را پر کرده بود.

      تبسمی رضایت‌آمیز از دیدن حال پسر، بر چهره‌ی شاه نشست.  گویی از همه چیز خبر داشت!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: