از چه بگريزيـم؟ . . از خود؟ . . ای محال!

قصه‌ای از مثنوی مولانا


از چه می گريزی؟ به کجا می گريزی؟ . .

 اما وقتی می گريزی خودت را هم با خود می بری! به ســـوی ســرنوشت می گريــزی – به سوی انتخاب خودت –  و خــود غافـلی؟ آری، از سرنوشت نمی گريزی، که به سوی سرنوشت می گريزی! شگفتا . . .
باری، از مولانا بشنويم:
رادمــردی چاشتگاهی در رسيد

 در سراعــدل ســليمان در دويــد

سپيده دم بود که مردی هراسان و پریشان‌حال، دوان دوان خود را به دربار حضرت سليمان رساند,  با رخـساری به رنگ زردچـوبه، لبانی کبود، و چــهـره ای تـــرس خورده!

سليمان، سراسيمه، از او پرسيد:

          «چه شده که چنين هراسناک و ناهنگام به نـــزد ما آمده ای؟»


مـــرد با دستپاچگی پاسخ داد:

           «اوقاتت به خير باد؛ در گذرگاه می رفتم که عـــزراييل بر من فرود آمد.   چنان نگاه خشمگينی بر من افکند که نزديک بود قالب تهی کنم . . . خيلی نگرانم!  گويا قصد جانم کرده بود، ولی من گريختم و خودرا به اين جا رساندم، اما هنوزمی ترسم.:

          سليمان با مهربانی گفت:

          «اکنون از من چه می خواهی؟ بخواه! «

          مرد، با التماس و از روی استيصال گفت:

           «باد را بفرما تا مـرا از اين جا به جـای دوری ــــ به هندوستان ـــ ببرد.  شايد اگر به هندوستان بروم از دست او جان بدر برم!»

          سليمان، بی درنگ،

 باد را فـــرمود تا او را شتا ب

 بـُـرد سوی قعـرِ هندستان برآب

          روز ديگــر، به هنگام ديدار، سليمان از جناب عزراييل پرسيد:

          » از چه آن مرد مسلمان راچنان با خشم نگريستی که ازخانمان خود آواره گشت؟»

          عزراييل به ادب تمام، ولی شگفت زده ،

گفت:»من ازخشم کی کردم نظر؟

           ازتعجب ديدمش در رهگذر!

          پيمانه ی آن مرد پرشده بود، وحضرت باری به من فرمان داده بودند که جان او را در هندوســـــتان بگيرم. اما وقتی او را در رهگــذری از اين ديار ديدم شگــفت زده شـــدم.
  تعجب من از اين بود که، با خود انديشيدم، اگر او را صد بال پرواز هم باشد، چگونه
خواهد توانست لحظه ای ديگر در هندوستان باشد؟ اما به هر تقدير، من می بايستی به جايـی که امر شده بود می رفتم و رفتم؛ و همين که به هندوستان رسيدم، او را در آ ن جا يافتم و جانش را گرفتم، چنان که فرمان بود.»

تــو همــه کارِ جهــان را همــچنيــن

کن قيـــاس و چشــم بگـــشا وببيــن

 ازکه بگريزيم؟ از خود؟ ای محا ل!

از که برباييـــم؟ ازحـــق؟ ای وبـال!

Advertisements

One response to this post.

  1. vaghan dastane ziba va amouzandeyist. shegefta az in hameh mani va ramz va raz dar aalame vojod ke bayad donbaleshan konim va kashfeshan namayim! Ya Hagh!

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: