جوانمردی هنوز نمرده…!

یادتون میاد تو ماه اوت 2010، که تازه این وب‌توشت متولد شده‌بود، توی قصه‌ی «آی جونمردی کجا رفتی؟» نوشتم:

«یادش به خیر آن روزهایی که هر جا سر می کشیدی نشونه ای از«جــوانـمــردی» پیشِ نگاهت  سبز می شد.  چه دوران خـوبی بود؛ راستی که یادش به خیر – چقدر هم!

اما حالا خیلی وقته که ازش خبری نیست. کجا رفته، نمی دونم. انگار که یکهـو آب شد و به زمین فرو رفت، یا دود شد و به هوا شد…»

حالا با این  روایت که دوستی با ایمیل برایم فرستاه حال کنید تا ایمان بیاوریم که جوانمردی هنوز نمرده!

* * *

(با اندکی ویراستاری):

      چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم یه رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتري‌ها.  افراد زيادي اونجا نبودن ، 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوون و يه پيرزن پير مرد كه  60-70 سالشون بود .
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوون نسبتن 35 ساله اومد تو رستوران و یکراست رفت تو دسنشویی، و پس از چند دقيقه آمد و نشست، كه گویا تلفنش زنگ خورد –  من با اينكه بهش نزديك بودم صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم. بگذريم، شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما و با خوشحالي گفت كه، خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده.  و در همون حال ذوق‌زدگی، رو كرد به صندوق دار رستوران و گفت:

«همه مشترياتون امروز مهمون من هستن، ميخوام شيريني پدر شدنمو بدم … به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده!».

 خوب ما همه گي با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه مي‌كرديم. من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد گفتم:

«ما قبلن غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم,»

اما سرانجام با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوون و اون پير زن پيرمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود، خندان دست تکان داد و از رستوران خارج شد.

اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي شگفت‌زده شدم كه ديشب که با دوستام رفته بوديم سينما، تو صف خرید بليت ناگهان همون جوون رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف. از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوون رو «بابا» خطاب ميكنه.
ديگه داشتم از كنجكاوي مي‌مردم , دل به دريا زدم و رفتم از پشت زدم رو كتفش. به محض اينكه برگشت من رو شناخت و بفهمی نفهمی رنگ و روش پريد. اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم:

«ماشالله از 2-3 هفته پيش بچه‌تون به دنيا اومد و بزرگم شده!»

همينطور كه داشتم صحبت مي‌كردم پريد تو حرفم و گفت:

«داداش اون جريان يه دروغ بود … يه دروغ شيرين كه خودم مي‎دونم و خداي خودم.»
اما بعد از خواهش و تمنای زیاد من، گفت:

«اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو بشورم. در دستشویی رو باز گذاشتم چون لازم نبود ببندمش. همينطور كه داشتم دستام رو مي‌شستم صداي اون پيرمرد و پيرزن رو شنيدم. البته اونا نمي‌تونستن منو ببينن که گوشم به صحبت اوناست.  پيرزن گفت:

«كاشكي مي شد يه كم ولخرجي كني، امروز يه باقالي پلو با ماهيچه دلم میخاد. الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردیم.»

پير مرده در جوابش گفت:

«ببين اومدي نسازي؛ قرار بود بیايم رستوران و يه سوپ بخوريم و برگرديم خونه، اينم فقط به خاطر اينكه حوصله‌ت سر رفته بود … من اگه الان بخوام هم ولخرجي كنم نم‌يتونم به خاطر اينكه 18 هزار تومن بيشتر تا سر برج برامون نمونده …»
من، همينطور كه اونا داشتن با هم صحبت مي‌كردن اومدم سر میزم. كسي كه سفارش غذا رو مي‌گيره اومد سر ميزشون و پرسید که چي ميل دارن.  پيرمرد هم بيدرنگ جواب داد:

«پسرم ما هردومون مريضيم، اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار .»

 من دیگه تو حال  وهواي خودم نبودم… تمام بدنم سرد شده بود … احساس كردم دارم مي‌ميرم … رو كردم به اسمون و تو دلم گفتم: «خداجون شكرت، فقط كمكم كن.»

بعدش هم دیگه يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره؛ همين !»
ازش پرسيدم: «

چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي، ماها كه احتياج نداشتيم.»

گفت:

«داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضر بودم دنياي خودم و بچه‌م رو هم بدم ولي يه انسان ابرومند رو تحقير نكنم.»

اينو گفت و رفت !

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول خیابون نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم … واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميده؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: