تکامل فـرازگـرا

`      تحلیلی بر نگــرش مولانا به سـیـر تکاملی مـوجـود ها

————————– * * * * ————————

کـریم زَیّـانی

ما ز بالاییـم و بـالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از اینـجا و از آنجا نیـستیم

ما ز بیجاییم و بیـجا می رویم

در بینش مولانا، انسان روحی ست خدایی، که چندی در زندان یا قفس تن گرفتار آمده ، در عالم خاکی سرگردانی می کشد، و پس از نابودی جسم، ازاین قفس رها شده، و سرانجام به روح کل باز می گردد.

          نکتۀ شایان توجه این است که ما انسان را فقط در شکل انسانی اش می شناسیم، در حالی که، از دید مولانا، روح جزئی جاودانه ی او تا رسیدن به قالب انسانی  سفری دراز داشته، و از آن پس هم ادامه دارد.

          ار دیدگاه مولانا، هر پدیده یا ماده یا موجود دارای روحی ست که جزئی از روح کل است.

          مولانا برای روح دو اصل یا دو صفت بنیانی قایل است.  یکی وحدت ارواح به معنای آنکه هستی یک روح کل است – روح مطلق ؛ و دیگر، جاودانگی و نمیرایی روح.  زیرا آنجه مطلق است فنا ندارد و جاودانه است.

          این روح یکتا در همه ی موجود ها، حتّا ماده ی ظاهراً بی جان هم حضور دارد، چنانکه:

          باد و خاک و آب و آتش بنده اند           با من و تو مرده، با حق زنده اند

          سنگ بر احمد سلامی می کند            کوه، یحیا را پیــامی می دهد

          ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم            با شما نامحرمان ما خا مُشیم

          چون شما سوی جمادی می روید                   محرم جانِ جمادان کی شوید؟

          از جمادی جانب جان ها  روید            غلغل اجــــزای عالم بشــنوید

                                                                               (دفتر سوم)

          که اشاره ای ست به زنده بودن (دارای روح بودن) چامدهایی نظیر صخره و سنگ.

سنگ و کوه سخن می گویند و آنان که محرم راز هستند (به شناخت حقیقت رسیده اند) می شنوند، ولی در پیش دیگران ( که به شناخت حقیقت نرسیده اند) خاموش به نظر می آیند.  آنها می گویند:

          هرگاه جان ما به نور معـرفت روشن گردد، از بینش جماد بینی گذرمی کنیم و محرم جان جمادها می شویم.  در آن صورت آوای اجزای عالم را با گوش جانمان می شنویم.

          از دید مولانا مرگ جسمی موجود ها، یک دگرگونی، و مرگی ظاهری است، زیرا روح جزوی در یک سیر تکاملی  متعالی سفر دارد.   یک موجود، قفس یک روح است و درمثل به موجی می ماند که از اقیانوس بر می خیزد، سفری در سطح می کند و  می میرد.  موج، اما، در واقع چیزی نیست جز آبی اندک که از آب کل بر آمده و دوباره به آب کل، که اصل است و جاودانه، بر می گردد.

          عالم طبیعت، عرصه و زادگاه زمان و مکان است و روح یکتا در آن، به صورت کثرت جلوه گر می شود: جمادها، گیاه ها، جانداران. اما در واقع کثرتی وجود ندارد زیرا که گوهر و اصل همه ی هست ها یکی ست، واین دید ناقص و ناکامل ماست که آن را به کثرت تعبیر می کند:

          منبسط بودیم و یک گوهر همه           بی سرو بی پا بدیم، آن سر، همه

          یک گهر بودیم همچون آفتاب             بی گره بودیم و صافی همچو آب

          چون به صورت آمد آن نور سَره        شد عدد چون سایه های کنگــره

          به زبان ساده، آن گوهر اصل و یگانه چون در قالب موجودها در آمد، تعدد و کثرت ظاهر شد، همان گونه که یک آفتاب به شهری می تابد، اما سایه های بیشمار به وجود می آید؛ مانند سایه هایی که گنگره یک بارو بر زمین می افکند.  اکنون:

          کنگره ویران کنید از منجنیق             تا رود فرق از میان این فریق

                                                                                  (دفتر یکم)

با منجنیق بینش ضمیری ساختمان ها (کنگره ها) را ویران سازید تا سایه ها (کثرت) از میان برخیزد و یگانگی گوهر آفتاب نمایان گردد.

          برای بیان وحدت گوهر و یگانگی روحِ کلِ جاری در کثرت، مولانا ازوحدت و یکپارچگی نور در ضمن تعدد چراغ، تمثیل دیگری  به ما می دهد:

           ده چراغ ار حاضر آید در مکان          هر یکی باشد به صـورت غــیر آن

          فرق نتــوان کــرد نور هر یکی           چون به نورش روی آری بی شکی

          در معانی قسمت و اعداد نیست          در معا نی تجـــزیه وِ افـــراد نیست

                                                                                        (دفتر یکم)

          هرگاه ده چراغ روشن در مکانی حاضر باشند، نورشان، با وجود تنوع شکل آن ها، یکی ست.  این تمثیل، به روشنی، کثرت جسم (چراغ) و وحدت روح (نور) را به تصویر می کشد.

          مختصر آن که: 1) یک روح  واحد که حقیقت مطلق، و هستی مطلق است، در همه ی کاینات جریان دارد؛  2) این روح مطلق و یگانه، جاودانه است وبی مرگ.  جسم ها و جرم ها می میرند و دگرسان می شوند، اما روح آنها نمیرا و جزیی از روح کلّی است ، و سیرتکاملی یا تطوّر خود را تا ابد اما در قالبی دگرسان ادامه می دهد.

          نیروی بنیادین در کانون این تحول متعالی، نیاز و خلاقیت است، و نیروی محرکه ی آن، عشق.  روح جزیی «نیاز» به بهتر شدن و تکامل دارد.  » انتخاب احسن» در سیر متعالی و پیوسته ی طبیعت نیز زاییدۀ همین نیاز به بهتر شدن است.   نیاز، آفریننده نیز هست.  چهرۀ آشکار این آفرینندگی را می توان در رویش اندام های جدید در گذر نسل ها در یک موجود به تناسب تغییرات محیط زیست او دید.

          در این نگرش، اوج خلاقیت بر پایه ی نیاز، آفرینش جهان است، که خداوند خواست خود را ببیند (یا شناخته شود)، جهان پیدا شد: کنت کنزاً مخفیا فاحببت ان اعرفَ فخلقت الخلق لِکیَ اُعـرف (گنجی بودم پنهان، دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدم خلق را تا شناخته شوم) (حدیث)

          ور نبودی حا جت افلاک هم               هفت گردون ناوریدی از عدم

          آفتاب و ماه و این استارگان               جز به حا جت کی پدید آید عیان

          پس کمند هست ها حاجت بود             قدر حاجت مرد را آ لت بود

                                                                                (دفتر دوم)

          پیشتر اشاره شد که مولانا کوچک ترین و بنیانی ترین صورت زندگی ظاهری را ماده می داند   از نگاه مولانا ماده دارای روح است (جزیی از روح کل).  با همین نگاه ست که می فرماید:

          صد هزاران سال بودم د رمطار          همچو ذرات هوا بی اختیار

به سخن دیگر، بنیاد موجود ها را ذره ای مادی می بیند که صد هزاران سال در حرکت و جنبش بوده و اندک اندک در صورت اجزای عناصر چهارگانه آب و خاک و باد و آتش ظاهر گردیده، سپس شکل جسم به خود گرفته است.

          این تبد یل یا تطور، ازدیدگاه مولانا، خواست روح جاری در همان ماده و به انگیزۀ حاجت و نیاز به تعالی بوده است.

          مولانا جسم را نمودگاهِ جان می داند؛ یعنی جان یا جوهر وجود، هرچند خُـرد، زندگی نخستین خود را در صورت ماده آغاز کرده ست. این ماد ی ناچیز سپس با نیروی جان (روح) و به انگیزه ی  اشتیاق به رسیدن به مرتبه ی عالی تر، مرحله های تعالی و صعود از پلکان زندگی در هستی را طی می کند:

                   از مقــامــات تبتّـل تا فنا                   پله پله تا ملاقات خـدا

                                                                                (دفتر سوم)

          برای بالا رفتن از این پلکان و عروج به اوج آن، که «ملاقات با خدا» ست، مولانا تنها یک راه می بیند، وآن، فنای موجود پایین تر درموجود بالاتر از خود است.  این مفهوم را مولانا دردفتر سوم مثنوی کبیر به زیباترین بیان شعری و بسیار فشرده چنین آورده است:

          از جمادی مـردم و نامی شـدم             وزنما مـردم به حیـوان سـرزدم

          مَردم از حـیـوانی و آدم شــدم              پس چه ترسم، کی ز مَردن کم شدم؟

          حمله ی دیگـر بمـیرم از بشر             تا بـــرآرم ازمـلایک پرّ و ســــر

          وز ملک هم بایدم جَستن ز جو            کل شــییً هالـک، الا وجـهــه

          بار دیگر از ملک پرّان شـوم              آنچه اندر وهم ناید آن شـــوم

          پس عدم گردم عدم چون ارغنون                   گویدم که «انا الیه راجعــون»

          بدین ترتیب، ماده ی ناچیز جامد، به انگیزه ی نیاز روح جزییِ تعالی خواهی که در آن است، وبه نیروی عشق و جاذبه ای که نسبت به روح کل هستی در او نهفته است با فنای در گیاه (خوراک گیاه شدن) از جمادی می میرد و گیاه می شود؛  سپس  در مرحله ی بعدی، با فنا شدن در جاندار (خوراک جانداران شدن) از گیاهی می میرد و حیوان می شود؛ در پله ی سوم، حیوان با فنا شدن (فربانی شدن) از حیوانی می میرد و انسان می شود.  دراین مرحله آنگاه که به فنای متعالی دست یابد از خیل فرشتگان – آنها که به حق نزدیکند- سربر خواهد آورد.  اما روح تعالی جو و والاگرا به مصداق » ما زبالاییم و بالامی رویم» در آنجا هم ایست نخواهد کرد، از اقلیم فرشتگان جهش می کند و به فنای آخرین، فنای در حق، فنای در کل ، می رسد.   فنای درحق، بقای به حق را به دنبال دارد که ابدی است زیرا جزء به کل پیوسته و کل، ازلی- ابدی است.

          دردفتریکم، تحول موجودها را با مثال آوردن نان چنین باز می کند: نان تا زمانی که در سفره ست و مصرف نشده جماد است، همین که به مصرف موجودی دیگر رسید، سفر خود را آغاز می کند.  بدین معنا که در تن خورنده، مثلاً آدمی، تبدیل به شادی و خوشحالی و هوش ونیروی اندیشیدن می شود؛ زیرا جان، آن را در خود حل می کند.  پس نان تحول یافته، خوراک جان و عقل می شود و نیروی آن را افزایش می دهد.  به سخن دیگر، با فنای نان در جان، تن آدمی و عقل و جان او نیرو می گیرد و قادر می شوند کوه ها، دریا ها، و کان ها را بشکافد:

          نان چو در سفره است باشد آن جماد      در تن مــردم شــود او روح شــاد

          در دل ســفــره  نگــردد مُســتحــیل      مســتحیــلش جان کـند از سـلسبیل

          قوّت جان ست این، ای راست خوان     تا چه باشد قـــوّت آن جــانِ جــان

          گوشتپاره ی آدمی با عــقــل و جـــان    می شکافد کــوه را با بحــر و کان

           . . .

          گندمی را زیرخاک انداختند               پس ز خاکش خوشه ها برساختند

          بار دیگر کوفتند ش زآســیا                قیمتش افزود ونان شد، جانفــزا

          باز نان را زیر دندان کوفتند               گشت عقل و جان وفهم هوشمند

          باز آن جان چونکه محو عشق گشت یُعجب الــزّرّاع(1) آمد بعــد کــشت

                                                                                      (دفتر یکم)

در این تحلیل زیبا دیده می شود که دانه گندم (جماد) چون در زمین فرو می رود، قربانگاهی می شود برای مواّد ظاهراً بیجایی که د رخاک زندگی می کنند (مواد کانی و آلی).  در واقع ماده های موجود در خاک با فنا شدن در گندم به زندگی عالی تری می رسند که خوشه های گندم روییده از خاک است.  گندم هم آرد می شود و ارزش بیشتری پیدا می کند و قابل تحسین می گردد، که در نتیجه ی خورده شدن باز جهشی به بالا دارد زیرا که تبدیل به «عقل و جان هوشمند» می شود.

          در دفتر چهارم نیز با همین بینش مولانا نسبت به موجود رو به رو هستیم؛ با این تفاوت که در آنجا دو نکته تازه را هم به میان می کشد.  یکی آنکه موجود در هیچ یک از این مرحله ها و منزل ها ی سفر، از حالت پیشین خود چیزی به یاد نمی آورد و اگر به یاد بیاورد بسیار جزیی و مبهم است، مانند کششی که انسان درفصل بهار به سوی سبزه و گل دارد و یاد کردی ضمیری و ناخودآگاه ازدوران زندگی نباتی او ست.  همچنین، کشش عاشقانه ی یک مرید به پیرش، در حقیقت چیزی نیست جز کشش جانِ کوچک به جانِ والاتر که سرانجام سبب تعالی روحی مرید می گردد:

          آمــده اول به اقــلـیم جــمـاد                وزجمــادی در نباتی اوفــتاد

          سال ها اندرنباتی عمر کرد                وزجمادی یاد ناورد از نبرد

          وز نباتی چون به حیوانی فتاد             نامدش حال نباتی هـیــچ یاد

         جز همین میلی که دارد سوی آن         خاصه در وقت بهارو ضیمران

          همچو میل کودکان با مادران              سّــر میل خود نداند در لبان

هم، چو میل مفرط هر نو مرید           سوی آن پیر جوانبخت مجید

          . . .

          همچنین اقلـیم تا اقلـیم رفــــت             تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت

          عقل های اولینـش یاد نیــست             هم از این عقلش تحول کردنی ست

          در دفتر سوم نیز، در گفت و گویی شیرین و لطیف که بین کدبانو و نخودی  که در دیگ می جوشد، در میگیرد، که اشاره ی ظریف دیگری ست به همان سیر وسفر متعالی.

          در نگرش مولانا نیروی محرکه و انرژی لازم را برای این دگردیسی والاگـرا، عشق تأمین می کند.

Advertisements

2 responses to this post.

  1. Posted by ملیحه on 14 ژوئن 2012 at 8:21 ق.ظ.

    درود بر شما
    با سپاس فراوان از این متن بسیار دلپذیر و آموزنده.

    پاسخ

    • Posted by samira on 19 ژوئن 2012 at 1:44 ب.ظ.

      یا دوست
      درود بر جناب آقای زبانی عزیز. بسیار پر بار بود. همواره قلمتان پاینده باد. برقرار باشید.

      پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: