قـــصـــــه ی عاشـــــقان (3)



 کريم زيّـانی

بخش سوم

به کوی ميکده، يارب، سحر چه مشغله بود؟
که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

                                      حافظ

دل، سازِ عشق می‌زد، و انديشه از عشق سخن می‌گفت‌:

از ليلی و مجنون ياد کرد؛ از وامق و عذرا؛ از فــــرهاد وشيرين؛ از ويس و رامين؛ از تريستان و ايزو؛ از بيژن و منيژه؛ از رومئو و ژوليت؛ و از. . . داد سخن داد. دل هم سرود عشق سرداد . . . عشقی که عاشق را در معشوق می‌بازد و محو می کند و در اين سير‌وفرايند، آنچه بهَ جا می‌ماند تنها خود عشق است؛ که تا باز، کجا و کی، در کدام جانِ گزيده‌ افتد و عاشقی ديگر طلوع بنمايد. عشقی که چون صاعقه فرود می‌آيد ـــ نه صاعقه ی آسمان که درختی، خانه‌ای، يا مناره‌ای را به فرمان قضا هدف می‌گيرد و خاکستر می‌کند ــ صاعقه‌ای که جان های آرزومند و تب‌جو را، جان های هيمه صفتِ آماده ی سوختن را نشان می‌کند و شعله ور می‌سازد – جان های تابناکی که صاعقه را به خود می‌خوانند، که: «مگس قند و پروانه آتش گزيد!»
سخن از عشق می‌رفت و کار به درازا کشيد. انديشه را يارای همراهی نماند، سر در گريبان کشيد و دکان را تعطيل کرد.
اما، دل همچنان عشق را زمزمه می‌کرد و می شکفت

    چون کلام فريدالدين پايان گرفت شاه نعمت‌الله ولی، ترانه ای آغاز کرد؛ ترانه ای طربناک که موسيقی آن حاضران را به وجد آورد و همه به سماع برخاستند:
«ای عاشقان ای عاشقان، ما را بيانی ديگر است
ای عارفان ای عارفان، ما را نشانی ديگر است
ای بلبلان ای بلبلان، ما را نوا خوش تر بود
زيرا که اين گلزار ما از بوستانی ديگر است
ای خسرو شيرين سخن، وی يوسف گل پيرهن
وی طوطی شکر شکن، ما را زبانی ديگر است
ياری که اندر کار دل، جان داد در بازار دل
همچون دل صاحبدلان، زنده به جانی ديگر است
تا عين عشقش ديده‌ام، مهرش به جان ورزيده ام
در آشکارا و نهان، ما را عيانی ديگر است

 اقليم دل شد ملک جان، شهر تن آمد اين جهان
کوی و مکان عاشقان، در لامکانی ديگر است

رند و درِ ميخانه ها، صوفی و کنج صومعه

 ما را سرير سلطنت بر آستانی ديگر است»

    شاه با ذکر «هوالحق» ترانه را به پايان رساند. پير مغان دست ها را به سوی آسمان قبّه برافراشت. همه حاضران خاموشی گزيدند. مغبچگان، به ادب، دست بر سينه و سر به زير ، گرد او زانو زدند، و پير نغمه ای طربناک سر داد:
«اين باغ روحانی است اين،
يا بزم يزدانی است اين!
سرمه سپاهانی است اين،
يا نور سبحانی است اين!
ای مطرب داوود دم،
آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زير و بم،
کاين وقت سرخوانی است اين.»
ناگهان غلغله در ستارگان افتاد. موسيقی و نور و رنگ در هم آميخت. آسمان آتشبازی آغازيد وهر چه ساز در عالم بود به نوا درآمد. زيبايی و شکوه و جلال چنان بود که حتا تماشايش توانی عظيم می طلبيد. صدای قلبم رامی شنيدم که با ضرباهنگ موسيقی شتاب می گرفت.
در آن هنگامه، کسی برخاست که قيامش غلغله را دو چندان کرد. با خرقه‌ای و تاجی از نور، جلا‌ل‌الدين محمد مولوی پيش رفت و به پير درود فرستاد و چرخ زنان، با چنان شوری صلای عشق سر داد که همه حاضران به دست افشانی برخاستند:
«ای عاشقان، ای عاشقان، آن‌کس که بيند روی او
شوريده گردد عقل او، آشفته گردد خوی او
معشوق را جويان شود، دکان او ويران شود
بر رو و سر، پويان شود، چون آب اندر جوی او
در عشق چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود
آن کو چنين رنجور شد، نايافت شد داروی او
عشقش دل پر درد را، بر کف نهد، بو می کند
چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او؟
بنگر يکی بر آسمان، بر قلعه ی روحانيان
چندين چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او
شد قلعه دارش عقل کل، آن شاه بی طبل و دهل
بر قلعه، آن‌کس بر رَوَد کورا نماند «او»ی او
مر عشق را خود پشت کو؟ سر تا به سر روی است او
اين پشت و رو اين سو بود، جز رو نباشد سوی او
اين عشق شد مهمان من ، زخمی بزد برجان من
صد رحمت و صد آفرين، بر دست وبر بازوی او»

     جلال الدين محمد خاموش شد، اما همچنان به آهنگ رامشگران، خستگی ناپذير، می‌چرخيد و پای می‌کوبيد. همه در رقص آمده ‌بودند، حتا شعله های آتش!

     در سر، غوغايی و در دل، شوری؛ حال خود را نمی فهميدم. ذره ای ناچيز در بارگاه پير مغان به چه کار آمده است؟
گرچه لب خاموش بود و دل در غوغا، اما کسی، طربناک، آهنگی از درونم می خواند و صدايش را که طنينی شکوهمند در زير قبّه داشت، می شنيدم. صدايی آشنا، بسيار آشنا، که می‌سرود:
«بی عشق نمی تــوان نفس زد         پا بـــــــر سر کوی هيچکس زد

 تا بلبل عشق پـــــــر بـــــريزد        گل خيمه ميان خار و خس زد

 آن دل کـــــــه نبود مست دلبر       هر حرف که گفت از هوس زد
از شادی و وجد مرغ دل بود         هر بال و پری که در قفس زد
تا عشق نهاد رو بــــــــه کويم         از پيش، بساط عقــــل پس زد
بر کشور دل بـــــه حکمرانی         هر سو، ره مفتی و عسس زد
گم شد دل نوربخش در عشق         چندان که بـــه ياد او نفس زد» «7»

    مغبچه ای به اشاره پير، فراز آمد و جامی به دستم داد. بی محابا نوشيدم و چشمانم ‌را‌ بستم تا لذت ذره ‌ذره ی آن را ‌با‌ ذره ‌ذره ی وجود دريابم! . . . چه بود آن باده‌؟ . . . چگونه باز گويم که چه وجدی، چه نوری، و چه سرمستی و سروری در جانم سرازير شد؟ . . . لحظه‌هايی بعد که ديده گشودم، می‌خواستم بدوم، فرياد بکشم، و خود را در پای پير مغان اندازم، اما . . . اما، دريغا که جز نور چيزی برجای نبود و من، سبکبال، بر ابرها در پرواز بودم! . . .


ستاره ها يک يک، چشمک زنان، در آغوش روشنايی پيش آهنگ سپيده محو می شدند. زمين، سيارگان، خورشيدها، کهکشان ها به رقص جاودانی خود، مستانه، همچنان ادامه می دادند؛ و من . . .
به شب می‌نگريستم . . . تار وپود وجودم ذکرِ «عشق» گرفته و نغمه ی عشق می‌خواندند. . . دريايی عشق در قلبم موج می زد و حس می کردم که می خواهم تمامی اين دريا را در همه ی قلب های عالم جاری سازم. . . چه شبی!
صدايی آسمانی در گوش دلم زمزمه کرد:
مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
نقش هر پرده که زد راه به جايی دارد
عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرحبخش نوايی دارد.

<پایان>

———————————————
يادداشت‌ها
* . برداشت از سخنان بایزید بستامی
1 . روزبهان بقلی
۲ . هاتف اصفهانی
۳ . اصل شعر که عين‌القضات در نامه‌ای به يکی از شاگردانش نکاشته و درآن، شهادت خود وچگونگی آن را پيش‌بينی کرده‌بود، چنين است:
«ما مرگ و شهادت به دعا خواسته‌ايم
وآن هم به سه‌چيز کم ‌بها خــواسته‌ايم
گر دوست چنان کند که ما خواسته‌ايم
ما آتش و نفت و بـــــوريا خواسته‌ايم!»
عين‌القضات را پوست کندند، بردار کردند، سپس جسدش را در بوريای نفت‌آلوده پيچيدند و به آتش کشيدند
۴ . برگردانِ کلام حلاج به فارسی، از کمال‌الدين اسماعيلی است.
۵ . شعر از نسيمی
۶ . . اين رباعی در ديوان منسوب به ابوسعيد ابوالخير نيز آمده، ولی بنابر منابع موثق تاريخی،
ابوسعيد شاعر نبوده و تنها دو رباعی بنام او ثبت است. وی اشعار فراوانی در حافظه داشته و به
هر مناسبت، شعری می‌خوانده‌است
۷. غزل از دکتر جواد نوربخش

Advertisements

3 responses to this post.

  1. Posted by ملیحه on 2 فوریه 2012 at 3:14 ق.ظ.

    درود بر شما

    بسیار زیبا و با صفا بود.

    سعدی هم میگوید:
    عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست…………….کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست

    هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست………..نتواند ز سر راه ملامت برخاست

    که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق……….که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست

    عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح……….نام مستوری و ناموس کرامت برخاست

    در گلستانی کان گلبن خندان بنشست…………سرو آزاد به یک پای غرامت برخاست

    گل صدبرگ ندانم به چه رونق بشکفت…………..یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست

    دی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست…….فتنه بنشست چو برخاست قیامت برخاست

    با سپاس فراوان

    پاسخ

  2. Posted by ساغر on 2 فوریه 2012 at 9:06 ب.ظ.

    عشق ، همواره همراهتان !

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: