دختر و درخت

دختر و درخت

دختر هیچ خواستگاری نداشت.
او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود.
روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد.
روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند.
دختران دیگر اما غمزه،
دختران دیگر خنده های پوشیده،
دختران نازو دلشوره،
دختران حلقه،
دختران آیینه و شمعدان
دختران رقصان،
دختران پای کوبان،
دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.
tree.jpg

دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد.  سر انجام، اما، دختر روزی خواستگارش را شناخت.  خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماه ها و سال ها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که «با اجازه بزرگترها … » اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید.  آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت.  دختر مهریه اش را به عابران بخشید .
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندن بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام؟  میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام.  زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم، از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی؛ بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری!
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم؛ نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم، شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند.  زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد.

فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان که قلمدوش بابا می نشست.

درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.  زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد و شلوغ شد.
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود.  زن ها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است.  درخت دست و دل بازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت …
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جست وجوی جفتش به جنگل رفته بود.  و مردان سر به بیابان گذاشتند.
درخت و دختر و گنجشگانشان، اما، خوشبخت بودند.

با اجازه ی خانم عرفان نظرآهاری

Advertisements

3 responses to this post.

  1. Posted by ساغر on 30 ژوئن 2011 at 7:43 ق.ظ.

    رسیدن به خیر

    پاسخ

  2. (بسیار زیباست)fogholaadeh zibaast………………

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: