جوانمردی! کجا رفتی؟


یادش به خیر آن روزهایی که هر جا سر می کشیدی نشونه ای از «جــوانـمــردی» پیشِ نگاهت  سبز می شد.  چه دوران خـوبی بود؛ راستی که یادش به خیر – چقدر هم!  اما حالا خیلی وقته که ازش خبری نیست. کجا رفته، نمی دونم. انگار که یکهـو آب شد و به زمین فرو رفت، یا دود شد و به هوا شد.

یه روز که خیلی دلم هواشو کرده بود –  از بس که نامردمی دیده بودم – تصمیم گـرفتم برم اونقدر بگردم و سراغشو بگیرم تا پیداش کنم.  اگه تهمت خود پسندی بِهم نزنین باید بگم که خودم فکرمو پسندیدم.  پس پاشدم کفش و کلاه کردم و راه افتادم، پرسون پرسون، رفتم و رفتم.

به اولین خواربار فروشی که رسیدم داخل شددم.  وقتی نوبتم شد  درود گفتم و پرسیدم:

» اقا شما تازگی ها جوانمردی رو ندیدین؟ خبری ازش دارین؟»

یکدهم ثانیه – فقط یک دهم ثانیه – سرشو بلند کرد و بعد بی اعتنا به من، نگاهش رو به نفر پشتِ سرِ من روانه کرد و بلند – با لحنی که جای تردید و چون و چرا باقی نمی گذاشت – گفت:

» مشتری بعدی! «

سَــر خورده و پکـر دمـمو  گذاشتم رو کولم و  اومدم بیرون.

با خودم گفتم عیبی نداره، اینجا نشد یه جای دیگه.

یه آقا و خانم نسبتاً قدیمی ولی بسیار مرتب و سنگین و رنگین داشتن میومدن.  به دلم افتاد که اینا چون قدیمی ترن می تونن کمکم کنن.  همینکه بهشون نزدیک شدم سلام کردم و پرسیدم:

» اقا شما تازگی ها جوانمردی رو ندیدین؟ خبری ازش دارین؟»

آقای جنتلمن ابرو هاش رفت تو هم، و خانم با یه نگاه غریب، سرتا پای منو بر انداز کرد و گفت:

» وا! چه توقع ها، مثل طلبکارا ! انگار طلب داره !»

قدماشونو هر دو تند کردند و رفتند.  مدتی حیرتزده سرِ جام خشکم زد که،  مگه من چی گفته بودم؛ و بعد راهم گرفتم و رفتم.  حالا کجا برم؟  چشمم افتاد به یه مبل فروشی. رفتم تو و سلام کردم:

«اقا شما تازگی ها جوانمردی رو ندیدین؟ خبری ازش دارین؟»

صاحب فروشگاه بی آنکه جواب سلاممو بده، گفت:

» همین دیروز یه چک فرستادم برای خیریه، برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه … «

بعد شم کارمند شو صدا کرد و منو با سر بهش نشون داد،  یعنی که، بندازش بیرون !  ما هم معطل نشدیم و با یه عقبـگرد اومدیم بیرون.

صدای بوق یه تاکسی منو به خود آورد.  سرمو برگردوندم. دیدم راننده تاکسی  از پنجره داره به من اشاره می کنه.  رفتم جلو.  پرسید:

شما می دونین میدونِ … کدوم طرفه ؟ من تازه کارمو شروع کرده ام  و نفشه م هم  تو خونه جا مونده !»

راهو بهش حالی کردم و با استفاده از فرصت، پرسیدم:

«اقا شما تازگی ها جوانمردی رو ندیدین؟ خبری ازش دارین؟»

» خدا باباتو بیامرزه؛ تو دیگه کجایِ کاری !»

شیشه پنجره رو کشید بالا، یه گاز محکم داد و دور شد.

چه کنم، کجا برم؟  وقت نهار بود و  صبح هم چیزی نخورده بودم.  خواستم برم ساندویچ فروشی ولی فکر کردم برای منظور من رستوران مناسب تره.  وارد اولین رستوران پر مشتری شدم و نشستم پشت یه میز.

پیشخدمت با یادداشت و قلم حاضر شد که :

» چی میل دارید؟»

دستور خوراک دادم.  پس از نیم ساعتی دوباره پیداش شد؛ این دفعه با یه سری مخلفات و آب.  همین که خواست برگرده، گفتم:

«اقا شما تازکی ها جوانمردی رو ندیدین؟ خبری ازش دارین؟ «

نگاه خیره ای به من انداخت.  انگار که حرف شاخدار زده ام و خواست بره که گفتم:

» آخه فکر کردم شاید برای غذا خوردن اومده باشه اینجا !»

» الآن غذاتونو میارم !»

و به شتاب دور شد.

غذا که تموم شد پا شدم ، رفتم پیش صندوقدار . دیدم یه نفر خانم شیک و تر و تمیز همه جا رو زیر نظر داره و مرتب به کارکنان دستور میده و به مهمان های تازه وارد هم خوش آمدین میگه.  فکر کردم باید خود ش باشه.  با ادب تمام رفتم جلو سلام کردم:

» خانم،  شما تازکی ها جوانمردی رو اینجا ندیدین؟ «

«ببخشید آقا، نمیشناسم !» و رو به یکی از پیشخدمت ها، » بیژن، برو سرِ اون میز، خیلی وقته نشستن.»

با استیصال و شرمزدگی گفتم:

» دیدم آگهی استخدام دمِِ در زدین، گفتم شاید اونم اومده باشه اینجا برای کار.  می دونم که خیلی وقته دنبال کار می گرده !»

» شایدم اومده باشه، ما در استخدام سخت گیریم.  کسی که میاد اینجا برای کار، باید صلاحیتش بسیار بالا باشه.»

اینو گفت و با یه «ببخشید» خشک  از من دور شد.

پول غذا رو دادم و رفتم بیرون. یه نفس عمیق کشیدم و در فکر فرو رفتم که، » چه بلایی سرمون اومده ؟»

متفکرانه و بی هدف شروع کردم به قدم زدن.  پس از ساعتی سرگردانی، شنیدم که یکی سلام می کنه ، صدای آشنایی بود. سرمو بلند کردم.  ایرج بود – دوست فدیمم.  خوشحال شدم. مرا در آغوش گرفت و خوش وبش کنان مرا برد توی اولین قهوه خانه سر راه.  نشستیم و ایرج، بی پرسش، دستور قهوه داد – می دونست من چه جور قهوه دوست دارم.

» چی شده اینقدر تو فکری؟ چشمات چرا خیسه؟ خسته به نظر میای!»

آهی کشیدم و  سرمو انداختم پایین، که تحمل نگاه کنجکاوشو نداشتم:

» هیچی بابا ولش کن، بگو ببینم تو چطوری؟  مدت هاست ندیدمت … «

با نا باوری  و لحنی شماتت بار گفت:

» با ما هم؟ …»

سکوتم بی فایده بود.  ناگزیر ماجرا را براش شرح دادم.  مدتی  دلسوزانه به من خیره  شد و بعد  آهی کشید و گفت:

» حق با توست … یادش به خیر روزگار قدیم … اون وقتا «جوونمـــردی» همه جا حضور داشت و هر روز باهاش رو به رو می شدی … بذار یه قصه برات بگم:

«حاج  حبیب هر روز حوالی پنج  صبح با رفیقش، حاج حسن، که همسایه ی دیوار به

دیوار ش بود و مغازه  شون هم تو یک بازارچه، از خونه که در مییومدند، گپ زنان می رفتند سر کارشون.  یه روز ، پس از سلام علیک معمولی، حاج حبیب به دوستش گفت که پیش از رفتن به مغازه باید یه سری به  خونه عروسش بزنه و سفارش خرید ازش بگیره –  پسرش رفته بود سفر.  بنا بر این، وسط راه از حاج حسن جداشد و رفت .  حاج حسن متوجه رفتن حاج حبیب نشد، و همون طور که یک بند حرف می زد و  دو قدم از دوستش جلوتر می رفت، یه کیسه پول از جیبش در آورد، بی اون که برگرده، دستشو به عقب دراز کرد و گفت:

» حاجی، این پول رو ببر مغازه، میام ازت میگیرم، من میرم حموم یه آبی به تنم بزنم و بیام .»

حاج حسن رفت حموم.  وقتی اومد بیرون، هوا روشن شده بود.  با شتاب به سمت بازار راه افتاد که شنید یه کسی از پشت سر صداش می کنه.  برگشت و با یه چهره ی ناشناس رو در رو شد.  ناشناس دستشو با یک کیسه به طرف او دراز کرد و گفت:

» آقا این کیسه ت رو بگیر که امروز از کار بیکارم کرد !»

حاج حسن شگفت زده گفت:

» آقا کیسه چیه؟ شما رو نمیشناسم !»

» کیسه مال شماست، وقتی می رفتین حموم دادینش به من براتون نگه دارم؛ حالام دیگه  کارم دیر شده، خدافظ !»

حاج حسن هاج و واج به مرد خیره شد:

» پس من به جای حاج حبیب کیسه رو دادم به شما؟  ببخشین که از کار بیکار شدین، ولی تازه اول روزه، چرا بیکار شدین، مگه کارتون چیه؟»

» من یه کیسه بُـرم، فقط تو تاریکی کار می کنم؛ حالا دیگه هوا روشن شده !»

تعجب حاج حسن بیشتر شد:

» پس چرا کیسه ی منو پس میدی؟»

» آقا من معاش خودمو با زحمت و تلاش خودم در میارم،   شما  پولتو  به امانت به من سپردی!  بالاکشیدن امانت دور از جوانمردیه، خدافظ!!!»

***

Advertisements

3 responses to this post.

  1. از جوانمردی گفتی و مرا به تاریخ پانزده سپتامبر 2006 بردی. آخرین باری که صدای آن یار یاران و مشعوق عاشقان از تلفن خانه به گوشم رسید و مرا پرسید» جوانمردی رسید» و دانستم که از چه و که می گوید که دانای همه چیز بود.
    یادش گرامی که جوانمردی را به کمال و به عمل رسانده بود. یا عشق که جوانمردی نشان توست

    پاسخ

  2. Posted by یک دوست on 11 اوت 2010 at 1:21 ب.ظ.

    یادش بخیر… من هم جوونی رو میشناختم که برای اینکه دختری رو از شر یک مزاحم خیابونی راحت کنه چاقو خورد اما حتا دختر هم انکار کرد که این پسر به خاطر اون چاقو خورده البته شاید به خاطر اینکه جلوی خانواده اش بدنام نشه.حتا سگ پیری رو هم شنیدم که دراوج پیری و خستگی به سگ جوانتری که به زنی حمله میبره، میپره تا که فرارش بده بعد با چشمای مهربون به خانومه نگاه میکنه تا مطمعن بشه که اون حالش خوبه.

    پاسخ

  3. Posted by الیزا on 12 اوت 2010 at 12:06 ق.ظ.

    نوشته زیببایتان فضیل بن عیاض را به خاطر آورد. سالها پیش از آنکه فضیل در وادی عرفان گام نهد طراری عیار بود، و در رهزنی نیز شیوه ای جوانمردانه داشت. از همه دزدی نمی کرد و حتی مال آنکس را که به او حسن ظن داشت، به وی باز می گرداند. در توضیح عملش روایت کرده اند که می گفت «این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده ام کی مرا توبه دهد، گمان او راست گردانیدم تا حق گمان مرا راست گرداند.»

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: